عقل اطلاق شده ، اين است كه عقل ، سبب حِلم مىشود .
واژههاى متضادّ عقل
از آن جا كه شناخت اضداد ، مىتواند در فهم مفاهيم ، نقش داشته باشد ، چنان كه گفتهاند : « تُعرف الأشياء بأضدادها » ، مناسب است در اين جا نگاهى به الفاظ متضادّ عقل بيفكنيم :
1 . جهل . به دو معناى علم ، و طمأنينه و وَقار است و در ادبيات عرب ، در اين موارد به كار رفته :
الف . عدم تسلّط بر نفس كه در برابر حِلم آمده است ؛
ب . عدم توازن عقل ، كه با برداشت سطحى از مطالب ، همراه است ؛
ج . معناى شايع آن ، كه همان جهل و نادانى است .
2 . سفاهت . در لغت ، به معناى ضدّ عقل و ضدّ حِلم ، تفسير شده است . « 1 » 3 . جنون . از مادّهء « جن » ، به معناى پوشاندن است . به كسى كه دچار آشفتگى افكار است و عقل او پوشيده شده ، مجنون مىگويند .
شايان ذكر است كه لفظ عقل ، در كتب لغت ، با دو حرف اضافهء « عن » و « له » به كار رفته است كه اين تركيب ، به معناى ديه است ؛ « 2 » ولى در روايات و برخى آثار قدما ، لفظ عقل با حرف اضافهء « عن » ، در غيرِ معناى ديه به كار رفته است ؛ نظير : « عقل عن اللَّه » ، كه به معناى تعظيم الهى و قدرشناسى از خدا آمده است . « 3 » امّا شارحان اصول الكافى ، تعبيرات مختلفى دربارهء آن آوردهاند . براى نمونه ، « عقل عن اللَّه » را به كار بردهاند و به استفاده از خدا ، معنا كردهاند « 4 » يا حرف « عن » را زايد
هامش
( 1 ) . جمهرة اللّغة ، ج 3 ، ص 40 .
( 2 ) . صحاح اللّغة ، ج 5 ، ص 1765 .
( 3 ) . مجمع البحرين ، ج 5 ، ص 210 .
( 4 ) . شرح اصول الكافى ، ملّا صدرا ، ج 1 ، ص 384 و 385 .