2 . حجى : به معناى ستر و پوشش است . به عقل ، حجى گفته مىشود ؛ چون عقل ، همانند پوششى است كه بدىهاى انسان را مىپوشانَد .
3 . حلم : در كتابهاى لغت ، حلم به معناى ضبط و كنترل هيجان و غضب آمده است كه گاهى هم به معناى عقل به كار مىرود . به نظر مىرسد كه نامگذارى عقل به حلم ، از باب تسميهء سبب به نام مسبّب است . چون عقل ، سبب و موجب صفت حلم است ، نام مسبَّب ( حلم ) بر مسبِّب ( عقل ) گذارده شده است . در ريشهء لغوى دو واژهء حلم و عقل ، معناى ضبط و حفظ ، موجود است .
4 . فهم : يكى از مترادفهاى عقل در كتابهاى لغت ، واژهء فهم است . به عقل ، « فهم » گفته مىشود ؛ چون هر چيزى را انسان مىفهمد و درك مىكند و گويا با بند عقل و فهم ، به تور مىاندازد و در زمرهء معقولات و مدركات خويش در مىآورد . از اين عبارت ، در روايات استفاده شده است . « 1 » 5 . مُسكه : در بعضى از كتابهاى لغت ، مسكه ، عقل وافر و فراوانْ معنا شده است .
مسكه از ريشهء مسك و امساك است و به عقل ، مسكه گفته مىشود ؛ چون مسك و نگهدارندهء انسان از بدىها و زشتىهاست .
6 . كياست : در اصل ، از ريشهء « كيس » به معناى جمع است . به شخص عاقل « كيّس » گفته مىشود ؛ چون گويا عقل او همانند كيسه و ظرفىاست كه حافظ و جمع كنندهء تمام آرا و تجارب در طول زندگى است . در روايتى از امام على عليه السلام از عقل ، به عنوان اصل و منشأ انسان كيّس ، نام برده شده است . « 2 » 7 . قلب : در كتابهاى لغت ، به عنوان يكى ديگر از مترادفهاى عقل ، به كار رفته است . در لغت ، خالص و شريف هر چيز را قلب مىنامند . در انسان نيز شريفترين
هامش
( 1 ) . اصول كافى ، ترجمه : صادق حسن زاده ، ج 1 ، ص 46 ، ح 12 .
( 2 ) . ر . ك : غرر الحكم و درر الكلم ، ص 322 .