« نُهى » گويند ؛ به خاطر اين كه زيركى و شناخت و رأى ، به عقل منتهى مىشود و عقل ، بالاترين خوبى است كه به بنده عطا مىشود و او را به نيكبختى دنيا و آخرت مىرسانَد . « 1 »
براى تبيين بيشتر مفاهيم ذكر شده در كلام ابوالبقاء و يافتن مفهومى روشن از عقل ، توضيحات زير به تفكيك هر واژه ، لازم است :
1 . لُبّ : در لغت ، به معناى خالص يك چيز است . به مغز خالص گردو كه پوستهء گردو آن را احاطه كرده است ، مغز و لُبّ گفته مىشود . گويا انسان ، همانند گردويى است كه از مغز و پوسته تشكيل مىشود .
عقل ، به منزلهء مغز و لبّ انسان است كه اصل و حقيقت وى را تشكيل مىدهد و جسم و بدن ، به منزلهء پوسته و قشر اوست . مفسّران بزرگى همچون علّامه طباطبايى نيز « لبّ » در قرآن را به « عقل » تفسير نمودهاند . پس دو واژهء « عقل » و « لبّ » از نظر لغت ، قرآن و رواياتْ مترادف هستند و اين گونه نيست كه نيروى فهم و ادراك اگر مشوب به ناخالصىها و اوهام و شوائب بود ، « عقل » و اگر پاك و خالص از شوائب بود ، « لُبّ » ناميده مىشود ، چنان كه از كلام برخى لغويّين فهميده مىشود . « 2 » اساساً ويژگى خِرد ، تشخيص امر درست و خالص از امور نادرست و ناخالص است . در زبان عربى ، از گوهر خرد به لحاظ برخوردارى حيثيتهاى متعدّد ، با الفاظ گوناگون تعبير مىشود . مثلًا به لحاظ حيثيت و ويژگى ، منع و بازدارى و هدايتگرى ، از آن به « عقل » « 3 » و به لحاظ اين كه گوهر خِرد ، اصل و اساس هويت انسان را تشكيل مىدهد ، از آن به « لُبّ » تعبير مىگردد . لذا در روايتى آمده است :
أصل الإنسان لبّه و عقله دينه . « 4 »
هامش
( 1 ) . « مفهوم عقل از ديدگاه دو شارح اصول كافى » ، عبد الحسين كافى ، مجلهء علوم حديث ، ش 26 .
( 2 ) . ر . ك : التحقيق فى الكلمات القرآن الكريم ، مادهء لُبّ .
( 3 ) . اصل مادهء عقل ، به معناى « بازداشتن » است و همهء مشتقات آن ، به اين معناى اصلى باز مىگردد .
( 4 ) . بحار الأنوار ، ج 1 ، ص 82 .