مفعول ألبتة ، وَيتأوّلُ المعقول . فيقول : كأنّه عُقل له شىءٌ أى حبس و ايّد و شُدّدَ .
قال : و يستغنى بهذا وزن المَفعل الّذى يكون مصدراً . « 1 »
در لغتنامهء دهخدا ، عقل را خرد و دانش و دريافتْ معنا نموده و گفته :
عقل در اصل لغت ، مصدر است به معناى بند در پا بستن ، و چون خرد و دانش ، مانع رفتن طبيعت به سوى افعال ذميمه مىشود ، لهذا خرد و دانش را عقل گويند . « 2 »
البته ظاهراً تعريفى كه ايشان از عقل بيان نموده ، بيشتر به عقل عملى اشاره دارد ، اگرچه در ادامه ، مطلبى را كه از أقرب الموارد نقل كرده ، منطبق بر عقل نظرى است ، بدين صورت كه عقل ، نورى است روحانى كه نفس با آن ، علوم ضرورى و نظرى را در مىيابد و غريزهاى است كه انسان را آمادهء فهم و خطاب مىكند و عقل از « عقال » به معناى پاىبند شتر ، گرفته شده است . « 3 »
واژههاى مترادف
همان گونه كه واژهء عقل در كتابهاى زباندانان ، به معانى مختلف به كار رفته ، در علوم مختلف نيز داراى معانى اصطلاحى متفاوتى است . يكى از راههاى پى بردن به معناى دقيقتر كلمات ، بررسى و مطالعهء واژههاى مترادف و متقارب آنهاست . از اين رو ، ما به بعضى از اين واژهها كه در آيات و احاديث ، استفاده شدهاند ، اشاره مىكنيم :
ابو البقاء ، برخى از نامهاى عقل را چنين برشمرده است :
عقل را « لبّ » گويند ؛ زيرا منتخب پروردگار و برگزيده اوست و « حِجى » گويند ؛ زيرا به كمك عقل انسان مىتواند به حجّت برسد و بر تمام معانى دست يابد و « حِجر » گويند ؛ زيرا عقل را از نافرمانى كردن ، نهى مىكند و
هامش
( 1 ) . الصحاح : تاج اللغة و صحاح العربية ، ج 3 ، ص 1769 .
( 2 ) . لغت نامهء دهخدا ، ذيل واژهء عقل .
( 3 ) . همان جا .