تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مزارات فرزندان بلا فصل ائمه ( ع ) در عراق ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
كم كم به عراق رسيد . روزى ، كنار فرات نشسته بود . ديد دو دختربچه با يكديگر بازى مىكنند . ولى [ آن دو ] براى اثبات مقصود خويش ، به حق امير صاحب بيعت ، قسم مىخورند . قاسم ، خوشحال شد . از آنها پرسيد : « منظورتان از اين امير كه قسم مىخوريد ، كيست ؟ » گفتند : ابوالحسن ، پدر حسن و حسين ( ع ) قاسم خوشحال شد كه بحمدالله در محل دوستان آل محمد ( ص ) رسيده است . حضرت قاسم خواست كه آنها ، وى را به رئيس قبيله ، راهنمايى كنند . معلوم شد كه رئيس قبيله ، پدر يكى از آن دو دختر است . رئيس قبيله ، او را به خانه خود برد و از او ، پذيرايى درخور توجهى كرد . پس از پايان دوران مهمانى كه سه روز است ، قاسم فرمود : « دوران مهمانى من تمام شد . بعد از اين ، هرچه بخورم ، صدقه است و من دوست ندارم صدقه بخورم . اگر كارى باشد ، مايلم كار كنم » . ميزبان نيز كارى از قبيل سقايت ( آب رسانى ) ، به او واگذار كرد . رئيس قبيله ، در اين مدت ، آثار بزرگى و كرامت را از كارگر جديد و مهمان عزيز خود مشاهده كرد ؛ به ويژه شبى او را در تهجد و مناجات با خدا ديد كه به پيشگاه پروردگار آن‌چنان خضوعى دارد كه هيچ كس و هيچ چيز ، او را به خود مشغول نمىكند . با ديدن اين منظره ، محبتى شديد در دل او پديد آمد . روزى بستگان خود را جمع كرد و با اجازه قاسم ، دختر خود را به عقد و ازدواج وى درآورد و خداوند نيز فرزند دخترى ، به وى كرامت كرد . وقتى كه سه سال از سن دختر مىگذشت ، رئيس قبيله ، از خانواده و فاميل داماد خود باخبر شد و فهميد كه او ، از فرزندان برومند رسول اكرم ( ص ) و يادگار حضرت موسى بن جعفر ( ع ) است . بىاندازه ناراحت شد و گفت : « چقدر شرمنده‌ام ؛ زيرا تو فرزند امام منى و من تو را قدر ندانستم » . قاسم گفت : « تو از من پذيرايى كردى و من را گرامى و