بزرگ داشتى . اميد است با ما در بهشت باشى » . كم كم قاسم مريض شد و مرض او شدت گرفت . روزى به پدر عيال خود گفت : « بعد از مرگ ، تجهيزات مرا به خوبى انجام دهيد وموسم حج ، زن و دخترم را ببريد نزد مادرم در مدينه كه ديگر بيش از اين ، انتظار مرا نكشد » .
قاسم ، خيلى زود و در جوانى از دنيا رفت و پس از تشريفات كفن و دفن ، ايام حج ، خانواده او با اندوه فراوان به مكه رفتند و حج انجام دادند و سپس به مدينه رفتند و به خانه حضرت موسى بن جعفر ( ع ) رسيدند . رئيس قبيله ، دختر بچه را بر زمين گذاشت . اهل آن خانه ، چون دخترك را ديدند كه شباهت تامّى به قاسم دارد ، دور او را گرفتند ؛ به ويژه مادر حضرت قاسم با ديدن دختر ، گريه فراوانى كرد و مىگفت : « به خدا قسم ! اين فرزند من است » . پرسيدند : « از كجا مىدانى ؟ » گفت : « چون شباهت زيادى به فرزندم ، قاسم دارد » . آنگاه دختر بچه گفت : « مادر و پدربزرگم به همراه من آمدهاند و اكنون دم در ايستادهاند » . آنها به درون خانه راهنمايى شدند و از مرگ حضرت قاسم ، به خانواده امام موسى كاظم ( ع ) خبر دادند . مادر قاسم ، چون از مرگ فرزندش با خبر شد ، مريض شد و بيش از سه روز نماند و از دنيا رفت . « 1 »
شيخ ذبيح الله محلاتى پس از ذكر اين ماجرا به طور خلاصه ، مىنويسد : « حقير يك چنين موضوعى را در كتابهاى مربوطه يعنى كتابهاى تواريخ و انساب و امثال [ آن ] ، نديدهام » . « 2 »
هامش
( 1 ) . شجره طوبى ، ص 210 ؛ اختران تابناك ، ج 1 ، ص 384 .
( 2 ) . همان ، ج 1 ، ص 283 .