تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
نموده ، متفقاً وارد شديم ، ليكن چلوكباب خوبى نمى زند ، چون اهالى طهران طماع هستند ، به اندازه پولى كه مىگيرند جنس نمىفروشند و انسان در هركار بازى مىخورد و لاعلاج است . الحاصل ، بعداز صرف ناهار ، بنده از رفيق خداحافظى طلبيده ، محض انجام كارى درب دكان جناب مجدت نصاب نتيجه الانجاب ، حاجى عزيز محمد ، قندهارىالاصل ، كه يكى از مردمان نيك فطرت و باذوق و دوست روحانى هستند ، رفتم . بنده از ديدن جناب معزى اليه ، كه چند روز در طهران از اهالى مملكت خود كسى را نديده بوديم و بجز مردمان فرنگىمآب لاابالى عياش كه بوى غيرت و مردانگى را نفهميده و ندارند و خود پرست و كاهل نماز و داخل اعمال قبيحه هستند ، خيلى دلتنگ بودم ، لهذا خشنود شده به صحبت مشغول و دردهاى دل را به يكديگر بيان نموديم . حقيقت ، خود جناب حاجى معزى اليه و آقازاده مؤدب‌شان بسيار خوب و صحيح النفس هستند و تشكر دارم كه در هر بلدى ، از هم وطنى تربيت شده ما ، يك نفر ، دو نفر به هم مىرسد ، خداوند دوستان صميمى را در هر نقاط عالم كه باشند سلامت بدارد . القصه ، يك و نيم به غروب از خدمت ايشان مرخص شده در ميان بازار مشغول گردش و خيال خريد چند تومان يك قرانى چرخى كه مىگويند ، در عربستان ، « 1 » صرف دارد ، داشتم . و درب دكان صرافى شخصى ، ايستاده بودم دو نفر زن قد بلند و خوش سر و چادر و چشم و ابرو مشكى را ديدم كه هر كدام به يك طرف بنده ايستاده با صراف حرف مى زنند و آرام آرام بدن مرا ناخن مىگزيد . بنده ، به ملاحظه اين‌كه مبادا كسى از اهل بازار ملتفت باشد از در دكان مذكور معامله نكرده رد شدم و به دكان ديگرى ايستادم . مجدداً ، همان دو زن آمده با من ايستادند و دست‌شان به شانه و كمر و ساير بدن بنده كار مىكرد ، بنده شيطان را لعنت كرده از اين دكان هم رد شدم ، هرچند صاحب دكان اصرار نمود ، كه هر شكلى بخواهيد معامله بفرمائيد حقير جواب معامله به مراجعت دادم و راه افتادم ، . دو زن مزبوره از عقب سرآمدند هر چند تند و به سرعت مىرفتم ، باز هم همراه و هر كدام سخنى مىگفتند كه شايد بنده را دلگرم خود سازند . آخر الامر ، بعد از معطلى ، بنده به درب چند دكان صرافى و يراق
هامش
( 1 ) . منظور ، كشور عراق كنونى است