گو ببيند زينب اين غوغاى خونخواه بسيج * تا علمدارش گشايد بال شاهين علم
مىدهد فرمان حسينت كو بُود شاه بسيج * اشك و خون مىبارد از آفاق آذربايجان
خود به مژگان رفته آذربايجان راه بسيج * مىزدايد دود آه خيمههاى سوخته
خيمه و خرگاه زد در كربلا آه بسيج * كوردل بودند اهل كوفه و بيعت شكن
قوم سلمان است اين قوم دل آگاه بسيج * غرّش اى شير خدا بَبر و پلنگ خفته را
تا شود صداميان خرگوش و روباه بسيج * لشكر اسلام شد چون سيل و طوفان در خروش
كفر اگر خود كوه باشد مىشود كاه بسيج * روز كين و انتقام است از گروه حرمله
چند باشد داغ اصغر زجر جانكاه بسيج * كربلا تشنه است و بر سقّاى خود چشم انتظار
طلعت ماه بنىهاشم بُود ماه بسيج
( شهريار ، 1387 ، ج 1176 : 2 )