كه مانع گسستگى اين دو ضمير از آن ضماير است » ( جوادى آملى ، 1378 ش ، ج 1 ، ص 113 ) . مراغى نيز در تفسير خود تصريح نموده است : « خداوند متعال طمأنينه اى را كه قلب با آن آرام مىشود بر رسول نازل گرداند و او را با لشكريان خود تأييد فرمود » ( مراغى ، 1418 ق ، ج 10 ، ص 122 ) در مقابل اين ديدگاه گفته شده كه اگر مرجع ضمير « عليه » در
( فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ )
قلب پيامبر باشد ، لازمه اش اين است كه پيش از آن قلب ساكن و آرامى نداشته باشد و در اين صورت امكان نداشت كه به ابوبكر بگويد : محزون مباش ، پس بايد « سكينه » بر قلب ابوبكر نازل شده باشد ( فخر رازى ، 1420 ق ، ج 16 ، ص 66 ) . زمخشرى نيز مىگويد : « ضمير « قال » در اين آيه به پيامبر ( ص ) بر مىگردد وضمير « عليه » به ابوبكر » ( زمخشرى ، 1407 ق ، ج 2 ، ص 272 ) .
علامه طباطبايى ديدگاه كسانى كه مرجع اين ضمير را ابوبكر دانسته اند به چند دليل مردود مىدانند : « اول ، بخاطر اينكه همه ضميرهايى كه قبل و بعد از اين ضمير هست يعنى ضميرهاى « إِلَّا تَنْصُرُوهُ » ، « نصره » ، « اخرجه » ، « لصاحبه » و « أيده » همه به آن جناب برمىگردد ، با اين حال و با اينكه قرينه قطعى در كار نيست ، معنا ندارد كه در ميان همه اين ضمائر تنها ضمير « عليه » را به ابو بكر برگردانيم .
دوم اينكه ، اصل بناى كلام بر اساس تشريح و بيان نصرت و تاييدى است كه خداوند متعال نسبت به پيغمبر گرامىاش نموده است .
سوم اينكه ، آيه شريفه هم چنان در يك سياق ادامه دارد ، تا آنجا كه مىفرمايد :
( وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى )
، و جاى هيچ ترديد نيست كه اين جمله بيان جملات قبل ، و مقصود از كلمه « كسانى كه كافر شدند » همان رأيى است كه مشركين مكه در « دار الندوه » دادند ، كه دسته جمعى آن جناب را به قتل رسانيده ، نورش را خاموش كنند . و مقصود از « كلمه خدا » وعده نصرت و اتمام نورى است كه به وى داده است . با اين حال چطور ممكن است ميان بيان و مبين جملهاى آورده شود كه بيان مبين نباشد ، يعنى ، بيان راجع به نصرتى باشد كه خداى تعالى از آن جناب كرده ، و مبين راجع به نصرت غير او باشد . از آنچه