آن زن با من آمد و دختران را برداشته ، به خانه آورد و منزل على حده به جهت ما قرار داد و ما را به حمّام برده ، جامههاى فاخر پوشانيد و الوان طعامها حاضر ساخت . آن شب را نيكوتر از شبهاى ديگر به روز آورديم . چون نصف شب شد ، آن شيخ مسلمان كه طلب بيّنه از آن علويّه نموده بود ، در واقعه ديد كه قيامت برپا شده و لوا بر سر حضرت رسول برافراشتهاند و قصرى از زمرّد سبز ديد . پرسيد كه : اين قصر از آن كيست ؟
گفتند : از مرد مسلمان موحّدى است .
به خدمت آن حضرت رفته ، سلام كرد . حضرت روى مبارك از او گردانيد .
عرض كرد كه : يا رسول اللّه ! روى مبارك از من مىگردانى و من مسلمانم ؟ !
حضرت فرمود كه : « گواه بگذران كه تو مسلمانى . »
آن مرد حيران
/ 157 A /
شد .
حضرت فرمود : « فراموش كردى آنچه با آن زن علويّه گفتى ؟ ! اين قصر از آن شيخى است كه علويّه در خانهء اوست . »
آن مرد بيدار شده ، طپانچه بر روى خود زد و گريست و غلامان خود را در شهر فرستاد و خود نيز بيرون آمده ، در طلب علويّه مىگرديدند . خبر يافت كه در خانهء آن گبر است . آن شيخ به نزد او آمده ، گفت : علويّه كجاست ؟
گفت : نزد من است .
گفت : او را مىخواهم .
آن گبر گفت : اين ممكن نيست و تو را به آن راهى نيست .
گفت : اينك هزار اشرفى بگير و ايشان را به من ده .