جدّ او ابو الفرج بن الجوزى بود - ديدم كه نوشته بود كه در بلخ مردى از سادات علوى نزول نموده بود و او را زنى و چند دختر بود . آن مرد فوت شد . زن او مىگويد كه من دختران را برداشته ، به سمرقند رفتم از ترس شماتت دشمنان و اتّفاقا رسيدن من به سمرقند در وقت شدّت گرما بود . دختران را داخل مسجدى كردم و خود رفتم كه چارهاى دربارهء قوت ايشان كنم . ديدم كه مردم بر گرد مرد پيرى جمع شدهاند . از سبب آن پرسيدم .
گفتند : اين شيخ شهر است .
/ 156 B /
پس از روى اضطرار به نزد او رفته ، احوال خود را به او گفتم .
او گفت : گواه بگذاران كه تو علويّهاى .
و ديگر ملتفت من نشد . من از او نااميد شده ، به سوى مسجد برگشتم . در راه ديدم كه مرد پيرى بر دكّهاى نشسته و جمعى گرد او را فروگرفتهاند . پرسيدم كه اين كيست ؟
گفتند : ضامن اين شهر است ؛ و او گبر بود .
گفتم : شايد فرجى نزد « 1 » او باشد . پس نزديك آن شيخ گبر آمده ، حكايت خود را و آنچه با شيخ شهر گذشته بود از سؤال و جواب نقل كردم .
آن گبر خادمى را آواز داد و او بيرون آمد به نزد شيخ و گفت به او كه : خاتون خود را بگو كه رخت بپوشد و به نزد من آيد .
پس آن خادم داخل خانه شد و زنى بيرون آمد با چند كنيزك .
آن مرد به او گفت كه : با اين زن برو به فلان مسجد و دختران او را به خانه بياور .
هامش
( 1 ) . س : نز .