دفتر نشسته بودم ، خادم كوچكى بيرون آمده و كيسهء زرى آورد كه هزار اشرفى در آن بود و گفت : سيّده مىگويد كه اين را به مستحقّين برسان كه از حلالترين مال من است و نام آن جماعت را بنويس كه هرگاه از اين وجه چيزى به هم رسد ، به ايشان بدهم .
ابن الخصيب مىگويد كه : آن زر را به خانه بردم و از اصحاب خود پرسيدم از مستحقّين ايشان ؛ جمعى را نشان دادند . سيصد اشرفى به ايشان داده ، باقى نزد من ماند تا نصف شب شخصى در زد . پرسيدم كه كيست ؟ گفتند : فلان سيّد علوى و او همسايهء من بود . رخصت دادم ، او داخل شد .
گفتم : چه چيز تو را به تعب انداخت در اين ساعت ؟
گفت : شخصى از اولاد رسول - صلّى اللّه عليه و آله - در اين ساعت بر من وارد شده و من چيزى ندارم كه اطعام او كنم . من به او يك اشرفى دادم ، برداشته ، شكر كرد و رفت .
زوجهء من گريان به نزد من آمد و گفت : حيا نكردى كه چنين مردى نزد تو آمد ، يك اشرفى به او دادى و استحقاق او را مىدانستى ؟ ! همه را به او ده .
سخن آن زن در دل من اثر كرد و من از عقب او رفته ، كيسه را به او دادم . او گرفته ، رفت . چون به خانه برگشتيم ، پشيمان شدم و گفتم : همين ساعت خبر به متوكّل مىرسد و او دشمن سادات علوى است و مرا خواهد كشت .
زن با من گفت : مترس و توكّل بر خدا و بر جدّ ايشان كن .
ما در اين سخن بوديم كه در خانه را زدند و مشعلها در دست خدمتكاران بود و مىگفتند : اجابت كن سيّده را ( يعنى مادر متوكّل عبّاسى را ) من
دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: محمد باقر شهرستانى موسوى
ص٣٩٣