اين مجلس نبود مگر هفته يا مانند آن . 511
و حديث كرد زبير بن بكّار كه عبد اللّه بن زبير گفت : يا ابن عبّاس ! كه تو جنگ كردى با امّ المؤمنين و اصحاب و خواصّ حضرت رسول ؛ و فتوا دادى به حلال نمودن متعه .
ابن عبّاس گفت كه : تو و پدر تو و خالوى تو
/ 149 B /
بيرون آورديد عايشه را و به سبب ما به « مادر مؤمنان » لقب يافت و ما نسبت به او نيكو پسران بوديم ؛ و جنگ كردى تو و پدر تو با علىّ بن ابى طالب - عليه السلام - اگر آن حضرت مؤمن بود ، گمراه شديد به جنگ كردن با امير مؤمنان و اگر چنان نبود ، پس سخط الهى و غضب بر شما خواهد بود به سبب گريختن از جنگ او .
و امّا متعه پس حلال دانستم او را . زيرا كه از حضرت رسول شنيدم كه حلال كرده و رخصت داده بود . پس من به حلاليت آن فتوا دادم . 512
و حديث كرد زبير از مطرف بن مغيرة بن شعبه كه گفت : با پدرم مغيره به شام رفتيم و به خانهء معاويه فرود آمديم و ميهمان او شديم و پدرم اكثر اوقات به مجلس او مىرفت و با او صحبت مىداشت و چون برمىگشت ، عيب معاويه و بدگويى آن مىكرد و تعجّب مىكرد از اطوار ناپسنديده او . شبى برگشت و طعام نخورد و بسيار دلگير بود . من ساعتى صبر كردم كه شايد از ما چيزى صادر شده باشد كه باعث دلگيرى او شده باشد ، پس با او گفتم كه : تو را امشب غمگين و محزون مىيابم ؟ !
گفت : اى فرزند ! آمدهام از نزد بدترين مردم ، معاويه .
گفتم : به چه سبب او بدترين مردم است ؟