اسلام
/ 148 B /
و به حقّ صاحب اين خانهء كعبه كه جمع نمىشد براى قريش پيغمبرى و خلافت اگر او متولّى امر خلافت مىبود ، عرب از اطراف مىشوريدند . چون حضرت دانست كه آنچه در دل آن حضرت است ، من دانستم ، واگذاشت و نخواست خداى تعالى كه واقع شود مگر امضاى ما حتم ( يعنى وقوع آنچه تقدير نموده بود . ) و اين اشاره است به آن روز كه حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود كه : « بياريد دوات و شانهاى . »
پس عمر گفت : اين « 1 » مرد بيهوده مىگويد . 510
برگشتيم به آنچه زبير بن بكّار گفت كه روايت كرد عمّ من مصعب از جدّم عبد اللّه بن مصعب كه گفت : روزى وكيل مؤنسه با خصم خود به نزد شريك بن عبد اللّه قاضى آمدند به مرافعه . وكيل مؤنسه به سبب تقرّب او نزد مؤنسه زيادتى بر خصم مىكرد و درشتى مىنمود . شريك قاضى گفت : چنين مكن كه بىمادر شوى .
وكيل گفت : با من چنين مىگويى و من قهرمان مؤنسهام ؟ !
شريك فرمود به خادم خود كه : اى پسر ! طپانچه برآور . پس آن خادم طپانچه برآورد . وكيل مؤنسه خوار « 2 » و خفيف برگشت و نزد مؤنسه آمد و شكايت كرد كه شريك قاضى مرا خفيف كرد . او رقعهاى به مهدى عبّاسى نوشت و شكايت قاضى كرد از آنچه با وكيل او كرده بود . مهدى او را عزل كرد و قبل از اين شريك به نزد او رفته و مهدى با او درشتى كرده ، گفته بود كه : مثل تو مردى متوجّه احكام مسلمانان نمىتواند شد .
هامش
( 1 ) . س : اى .
( 2 ) . س : خار .