شريك گفت : چرا يا امير المؤمنين ؟ !
گفت : از براى آنكه مخالفت جماعت مىكنى و به امامت اهل بيت قائلى .
قاضى گفت : من دينى به غير از جماعت نمىدانم
/ 149 A /
پس چگونه مخالفت ايشان مىكنم و از جماعت فراگرفتهام دين خود را ؛ و امّا امامت پس نمىشناسم امامى به غير از كتاب خدا و سنّت پيغمبر ؛ و اين هر دو امام مناند و بر ايشان است اعتماد من ؛ و امّا آنچه ذكر كردى كه مثل من متولّى احكام مسلمين نمىشود ، اين چيزى است كه شما كردهايد . پس اگر خطاست ، واجب است بر شما كه از آن استغفار كنيد و اگر حقّ است ، واجب است بر شما كه حرف نگوييد .
مهدى گفت : چه مىگويى دربارهء علىّ بن ابى طالب ؟
گفت : مىگويم آنچه گفته جدّ تو عبّاس و عبد اللّه .
گفت : ايشان چه گفتهاند ؟
گفت : امّا عبّاس پس تا وفات خود نزد آن حضرت بود و او را افضل اصحاب رسول مىدانست و ديده بود بزرگان صحابه از مهاجرين و انصار را كه محتاج مىشدند به آن حضرت در امورى كه حادث مىشد و محتاج نشد آن حضرت به كسى تا از دنيا رحلت فرمود .
و امّا عبد اللّه بن عبّاس پس شمشير زد براى آن حضرت در صفّين و در همهء جنگها و با آن حضرت مىبود و رئيس فرمانفرما و سركردهء مطاع بود .
پس اگر امامت آن حضرت به ظلم مىبود ، اوّل كسى كه از او جدايى مىكرد پدر تو بود ، به سبب علم او به دين خداى تعالى و دانش او در احكام اللّه تعالى .
پس مهدى ساكت شد و شريك قاضى بيرون آمد و واسطهء ميان عزل او و