بحث سى و ششم در احاديثى كه زبير بن بكّار روايت كرده
و نسبت او چنين است : زبير بن بكّار بن عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير بن عوام ؛ و زياده از همه كس عناد داشت با حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - .
و روايت كرد زبير از ابن عبّاس كه گفت : روزى با عمر بن خطّاب رفاقت كردم و او دست مرا گرفته ، در كوچههاى مدينه مىگشتيم . عمر گفت : يا عبد اللّه ! من گمان دارم كه صاحب تو مظلوم است .
من در نفس و خاطر خود گذرانيدم كه نگذارم كه پيشدستى كند بر من در اين حرف ، گفتم : هرگاه گمان تو اين است ، حقّ او را به او بازده .
پس دست خود را از دست من كشيد و رفت و آهسته حرفى مىگفت و ايستاد تا من رسيدم . گفت : اى ابن عبّاس ! من گمان دارم كه مردم او را منع نكردهاند از خلافت مگر به حرمت آنكه او را صغير مىشمردند .
/ 148 A /
در خاطر خود گفتم كه : اين حرف بدتر از حرف اوّل بود . پس گفتم : و اللّه كه اللّه تعالى او را صغير نشمرد وقتى كه فرمود كه سورهء برائت را از صاحب تو بگيرد . چرا مردم او را صغير مىشمارند ؟ !
او را اين حرف بد آمد و از من روى بگردانيد و برفت . 509
و روايت كرد احمد بن طاهر در تاريخ بغداد به سند خود از ابن عبّاس كه گفت : داخل شدم بر عمر در اوّل خلافت او و به جهت او صاعى از خرما بر روى حصيرى از ليف خرما ريخته بودند ، مرا گفت : بيا و بخور از اين خرما .