او را حاضر كرد و گفت : اى فرزند ! شنيدهام كه تو چنين مىكنى ؟
گفت : آرى .
پس گفت : بنشين كه مادرت به عزاى تو نشيند تا حديث كنم تو را به حديثى كه از حضرت رسول شنيدهام . پس
/ 147 A /
اختيار كن براى خود آنچه خير تو در آن است . بدرستى كه من در شب و روز نوبت خود به در حجره آمدم و گفتم : آيا داخل شوم يا رسول اللّه ؟
فرمود كه : « نه . »
من بسيار ملول و دل شكسته شدم كه مبادا ردّ آن حضرت مرا از روى سخط و غضب باشد يا آنكه دربارهء من چيزى نازل شده باشد . مرتبهء دويم رفتم ، همين طريق شد . مرتبهء سيّم آمدم ، رخصت داده فرمود كه : « داخل شو . »
داخل شدم ، حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - برابر آن حضرت نشسته بود و مىگفت : « پدر و مادرم فداى تو باد ، هرگاه چنين و چنان باشد ، مرا چه بايد كرد و به چه چيز امر مىفرمايى ؟ »
آن سيّد انبيا فرمود كه : « امر مىكنم تو را به صبر و شكيبايى . »
مرتبهء ديگر پرسيد ، همين جواب فرمودند .
مرتبهء سيّم پرسيد ، فرمود كه : « يا علىّ ! هرگاه چنين كنند ، شمشير خود را از غلاف بكش و بكش هركه پيشت آيد تا به نزد من آيى شمشير كشيده و خون از آن مىچكيده باشد . »
پس روى مبارك به من كرد و فرمود كه : « اى امّ سلمه ! چرا دلگيرى ؟ »
عرض كردم كه : به سبب آنكه مرا رد كردى دو مرتبه يا رسول اللّه !