پس روى حضرت فاطمه - عليها السلام - بدرخشيد و از جاى خود حركت نكرد تا آنكه حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - آمد و ديد كه خانه روشن شده از روشنى نور آن سيّده . فرمود كه : « دختر محمّد از نزد من بيرون آمدى و روى تو بر غير اين حال بود ؟ ! »
آن سيّده فرمود كه : « حضرت رسول مرا خبر داد به فضايل تو ، خشنود شدم و مرا اين حال روى نمود . » 497
و روايت كرده از عمران بن حصين كه گفت : به خدمت حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - رفته ، سلام كردم . حضرت فرمود : « اى عمران ! بدرستى كه تو را نزد ما منزلت و جاهى هست . مىخواهى به عيادت فاطمه به روى ؟ »
گفتم : بلى ، يا رسول اللّه ! پدر و مادرم فداى تو باد .
حضرت برخواست و من نيز برخواستم و به خدمت آن حضرت آمدم
/ 141 B /
تا به در خانهء ايشان رسيديم . پس آن حضرت بايستاد و فرمود كه : « السلام عليك يا بنيّة ! آيا داخل شوم ؟ »
گفت : « بلى ، يا رسول اللّه ! »
حضرت رسول فرمود كه : « بيايم با كسى كه همراه من است ؟ »
گفت : « كيست با شما ؟ »
حضرت فرمود كه : « عمران بن حصين خزاعى با من است . »
حضرت فاطمه عرض كرد كه : « قسم به خدايى كه تو را به خلق به حق « 1 » فرستاد كه بر من نيست مگر عبايى . »
هامش
( 1 ) . س : - تو را به حق خلق .