حضرت برگشته ، حضرت فاطمه را خبر داد ، فرمود : « سبحان اللّه ! آرد از مردى گرفتى و دينار را آوردى ! »
فرمود كه : « قسم خورد كه نگيرد . »
پس مدّتى صاحب دينار را طلب مىفرمود و آرد را مىخوردند تا تمام شد و كسى آن دينار را نشناخت . رفتند كه ديگر باره آرد بخرند ، باز همان مرد برخورده و به همان نحو گذشت .
حضرت فاطمه فرمود : « سبحان اللّه ! اين مرتبه هم آرد را گرفتى و دينار را نيز آوردى ! »
حضرت فرمود : « چه كنم كه قسم خورد نگيرد . »
حضرت فاطمه فرمود كه : « مىبايست تو سبقت كنى بر او در قسم . »
مدّتى طلب صاحب دينار مىنمود تا آنكه آرد تمام شد . پس ديگر رفت كه آرد بخرد ، باز به همان مرد برخورد و گفت : دينار را نمىگيرم .
حضرت قسم داد او را كه « و اللّه بايد بگيرى » و دينار را به او داد و برگشت .
حضرت رسول فرمود كه : « يا علىّ ! خير دينار چگونه بود ؟ »
حكايت را عرض كرد .
حضرت فرمود كه : « آيا مىدانى كه آن مرد كه بود ؟ جبرئيل - عليه السلام - بود و آن روزىاى بود كه اللّه تعالى براى تو فرستاده بود . قسم به خدايى كه جان من به يد قدرت اوست كه اگر قسم نمىدادى ، هميشه آن مرد را مىيافتى تا آن دينار در دست تو بود . » 495
و هم از ابو سعيد خدرى روايت شده كه حضرت امير المؤمنين و حضرت
دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 350
مساهمون: محمد باقر شهرستانى موسوى
ص٣٥٠