آن شيخ گفت : بسيار محتاج آن هستم . اگر تو چشم مرا روشن كنى ، من هم چشم تو را روشن كنم .
گفتم : حديث كرد مرا پدرم از جدّم از پدرش كه روايت كرد از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - .
گفت : پدر و جدّ تو كيست ؟ !
گفتم : پدر من محمّد بن علىّ بن عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب كه عبد اللّه راوى حديث بود از آن حضرت و گفت : روزى در خدمت آن سيّد بودم كه حضرت فاطمه - عليها السلام - آمد گريان .
آن حضرت پرسيد از او كه : « اى فاطمه ! چه چيز تو را به گريه آورده ؟ ! »
گفت : « اى پدر بزرگوار ! امروز حسن و حسين از خانه
/ 105 A /
بيرون رفتهاند و هرچند طلب كردم ، ايشان را نيافتم . نمىدانم به كجا رفتهاند و پدر ايشان پنج روز است كه مشغول سقى بوستان و آب كشيدن به جهت آن است و من ايشان را در منازل شما طلب كردم . خبرى نيافتم . »
در اين وقت ابو بكر رسيد . پس آن سيّد به ابو بكر گفت : « برخيز و دو نور چشم مرا طلب كن ؛ » و به عمر همچنين امر فرمود و به سلمان و اباذر ؛ و شمرديم هفتاد كس را به طلب ايشان فرستاد و تأكيد فرمود . اين جماعت برگشتند و خبرى نياوردند .
آن حضرت بسيار مغموم شد و خود به نفس نفيس به در مسجد آمده ، ايستادند و دعا فرمودند كه : « بارالها ! به حقّ ابراهيم خليل تو و به حقّ آدم صفّى تو كه اگر اين دو روشنايى چشم من و دو ميوهء دل من به دريا و يا به صحرا