چپ خود برداشته ، روانه شدند و از شدّت گرما يك پاى مبارك مىگذاشتند و يكى برمىداشتند و ايشان را نگذاشت كه به پاى خود بروند كه مبادا به ايشان آزار گرما برسد ، چنانچه به آن حضرت رسيده بود و نگاهبانى ايشان نمود به نفس و جان خود - صلوات اللّه عليهم أجمعين - . 353
روايت كرده از سليمان اعمش كه گفت : شبى ابو جعفر منصور شخصى را به طلب من فرستاد . من به رسول او گفتم كه : در اين وقت مرا چه مىكند ؟ !
گفت : نمىدانم .
پس آن رسول را روانه كردم و گفتم : بگو مىآيد . پس متفكّر شدم در نفس خود كه در اين وقت ، مرا به جهت امر خيرى نمىخواهد . شايد كه خواهد از من سؤال كند از فضايل امير المؤمنين . چون خلوت است ، اگر من حديث كنم فضايل آن حضرت را ، البتّه مرا خواهد كشت . پس غسل كردم و كفن پوشيدم و حنوط بر خود ماليدم و وصيّت خود را نوشتم و بعد از آن نزد او رفتم . ديدم كه عمرو بن عبيد نزد او نشسته بود . پس ستايش كردم اللّه تعالى را كه ياورى راستگو از اهل بصره يافتم .
به من گفت : نزديك بيا ، يا سليمان !
پس چون نزديك شدم به او ، رو به عمرو بن عبيد كردم و از او احوال پرسيدم . ابو جعفر ملعون بوى حنوط از من شنيد . گفت : اين بوى چه چيز است ؟
راست بگو و الّا تو را خواهم كشت .
گفتم : يا امير المؤمنين ! رسول تو به طلب من آمد ، در اين دل شب . من با خود گفتم كه نفرستاده است به طلب من در اين وقت مگر به جهت اينكه بپرسد از من
دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: محمد باقر شهرستانى موسوى
ص٢٦٠