فضايل امير المؤمنين را ؛ و اگر خبر دهم ، مرا
/ 104 A /
خواهد كشت . پس وصيّتنامه نوشتم و كفن پوشيده ، حنوط كردم و دست از جان شسته ، آمدم .
ابو جعفر تكيه نموده بود ، درست نشست و گفت : « لا حول و لا قوة إلّا باللّه العلىّ العظيم . » پس گفت : اى سليمان ! اسم مرا مىدانى ؟
گفتم : بلى ، يا امير المؤمنين !
گفت : نه ، كنيت مراد من نيست . چه نام دارم ؟
گفتم : عبد اللّه المنصور پسر محمّد پسر علىّ بن عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب .
گفت : راست گفتى . پس خبر ده مرا به حقّ خداوند عالميان و به خويشى من با رسول ايشان كه چند حديث در شأن علىّ و فضيلت او به تو رسيده از جميع فقها و چهقدر مىشود ؟
گفتم : اندكى نزديك به ده هزار حديث يا زياده .
گفت : اى سليمان ! من بگويم به تو دو حديث در فضايل علىّ كه هر حديثى كه از جميع فقها به تو رسيده ، در جنب او حقير است و روايت مىكنم آن دو حديث را از براى تو به شرطى كه قسم بخورى كه روايت نكنى به هيچ احدى از شيعه .
من در جواب گفتم كه قسم نمىخورم و خبر هم نمىدهم .
پس گفت : من گريزان بودم از بنى مروان و از ترس ايشان مىگريختم به شهرها و بلدان و تقرّب مىجستم به مردمان به دوستى علىّ بن ابى طالب - عليه صلوات الرحمن - و فضايل ايشان ؛ و مردم مرا نگاهدارى مىكردند و آب و طعام