مىدادند و اكرام مىنمودند و سوار مىكردند تا آنكه وارد بلاد شام شدم و اهل آن بلده چون صبح مىكردند ، لعن بر آن حضرت مىكردند در مساجد خود بر منابر .
زيرا كه ايشان جميعا خوارج و اصحاب معاويه بودند . پس داخل مسجد شدم و در دل من از ايشان ترسى بود . پس اقامت نماز گفتند و نماز پيشين كردم با ايشان و با من عبايى كهنه بود . پيشواى ايشان چون سلام باز داد ، تكيه
/ 104 B /
بر ديوار مسجد كرده ، نشست . اهل مسجد همگى حاضر بودند و من به گوشه نشستم و نديدم كه هيچ احدى از حضّار مسجد تكلّم كند و سبقت به حرفى كند ؛ به جهت توقير و احترام آن پيشواى . ناگاه دو طفل داخل مسجد شدند . پس چون نظر آن پيشواى بر ايشان افتاد ، گفت : « بياييد مرحبا ، مرحبا بر شما و بر كسانى كه شما مسمّى به اسم ايشانيد ؛ و اللّه كه من اختيار اين دو اسم نكردم براى شما مگر به جهت محبّت محمّد و آل محمّد . » يكى از ايشان حسن نام داشت و ديگرى حسين . من در دل خود گفتم كه به مطلب خود رسيدم « لا حول و لا قوّة إلّا باللّه » و جوانى در پهلوى من نشسته بود . پرسيدم از او كه اين مرد پير كيست و اين دو كيستند ؟ !
جواب داد كه اين شيخ ، جدّ اين صبيان است و در اين شهر كسى نيست كه علىّ را دوست دارد غير اين مرد ؛ و به اين جهت يكى را نام حسن كرده و ديگرى را حسين .
پس من برخواستم مسرور و خوشحال ؛ و در آن وقت توانايى در خود يافتم كه نمىترسيدم از مردم . پس نزديك آن شيخ رفته ، گفتم كه : مىخواهى كه حديثى در فضايل علىّ به تو اعلام كنم كه چشم تو به آن روشن شود ؟