اين وقت از خانهء خود ؟ ! »
آن سيّده فرمود كه : « پسران تو حسن و حسين - عليهما السلام - از صبح تا حال پيدا نيستند و من گمان داشتم كه نزد رسول اللّه بوده باشند . »
آن حضرت فرمود كه : « ايشان نزد آن حضرت نيستند . برگرد ، آزار آن سرور مكن كه اين ساعت رخصت خواستن و داخل شدن نيست . »
حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - شنيد كلام ايشان را . پس بيرون آمد از خانهء مطهّر خود به يك تاى پيراهن كه ديگر چيزى نپوشيده بود و گفت : « يا فاطمه ! چه چيز تو را بيرون آورد در اين وقت از منزل خود ؟ ! »
آن سيّده قصّه را به آن حضرت عرض كرد و گفت : « بسيار غمگين شدم كه در گمان بودم كه در خدمت شما باشند و در اينجا نيستند . »
آن سيّد انبيا فرمود كه : « يا فاطمه ! غمگين مباش كه اللّه تعالى ولىّ و حافظ ايشان است و ايشان را ضايع نخواهد گذاشت - إن شاء اللّه - تو برگرد به خانهء خود كه ما احقّيم به طلب ايشان از تو . »
پس آن سيّده برگشت به خانهء خود و حضرت رسول اللّه به راهى رفت به طلب ايشان و امير المؤمنين به راهى ؛ و طلب مىكردند ايشان را و ما نيز به رفاقت ايشان رفتيم . پس حضرت نبىّ اللّه و ولىّ اللّه هر دو به ايشان رسيدند . ديديم كه حسنين - عليهما السلام - در پاى ديوار باغى خوابيده بودند و حرارت آفتاب در ايشان تأثير كرده و يكى در سايهء ديگرى پنهان شده . چون حضرت ايشان را
/ 103 B /
بدان نوع ديد ، گريه در گلوى مباركش پيچيد و بر روى ايشان افتاد و روى ايشان را مىبوسيد . پس امام حسن را به دوش راست و امام حسين را به دوش