پيش روى مبارك آن حضرت مىرفتند ، و حضرت فاطمه در عقب مىآمدند .
/ 79 A /
اسقف سؤال كرد از ايشان كه : اين جماعت كيستند ؟
گفتند كه : اين مرد ، پسر عمّ و داماد اوست ، و پدر فرزندان او ، و دوستترين خلق است به نزد او ، علىّ بن ابى طالب ؛ و آن دو طفل ، پسران دختر او از علىّ و عزيزترين مردمند به نزد او ؛ و اين زن ، فاطمه دختر اوست كه اعزّ ناس است به نزد او و اقرب مردم است به قلب او .
پس نگاه كرد اسقف به عاقب و سيّد و عبد المسيح و گفت كه : با خواصّان خود از اهل و اولاد بيرون آمده به مباهله ، با اعتماد به حقّيت خود ؛ و به خدا قسم كه اگر خوف مىداشت كه حجّت بر او باشد ، با ايشان نمىآمد . پس بپرهيزيد از مباهلهء او . و اللّه كه اگر ترس قيصر نمىبود ، هر آينه من مسلمان مىشدم و ايمان مىآوردم به او ؛ و ليكن صلح كنيد با او و برگرديد به بلاد خود و زنده بگذاريد نفوس خود را .
اى گروه نصارا ! و اللّه كه من روىهايى مىبينم كه اگر خواهد خداى تعالى كه كوه را از جاى خود بردارد ، به دعاى ايشان برمىدارد . پس مباهله مكنيد كه هلاك خواهيد شد و بر روى زمين نصرانى باقى نخواهد بود تا روز قيامت .
پس به خدمت آن حضرت - صلّى اللّه عليه و آله - آمدند و گفتند : مصلحت چنان ديدهايم كه مباهله نكنيم با تو ، ما تو را بر دين خود بگذاريم ، و تو ما را بر دين خود .
حضرت فرمود : « هرگاه مباهله نمىكنيد ، مسلمان شويد تا از براى شما باشد