سعد گفت كه : قسم مىدهم تو را كه چنين كنى كه من مىگويم .
آن حضرت فرمود كه : « چه كنم ؟ »
سعد گفت : به خدمت حضرت رسول رفته ، بگوى كه آمدهام به جهت اينكه خواستگارى كنم از خدا و رسول ، فاطمه دختر محمّد را .
پس آن حضرت - صلوات اللّه عليه - به خدمت سيّد انبيا آمده ، چنين گفت . آن سرور انبيا فرمود كه : « مرحبا » ( يعنى : « خوش آمدى و دوست داشتم تو را دوستى بسيار . » )
و امير المؤمنين - عليه السلام - قصّه را به سعد نقل كرده ، سعد گفت : البتّه داده است دختر خود را به تو كه آن حضرت خلف وعده نمىكند و دروغ نمىگويد .
پس حضرت رسول در همان شب ، بلال را طلبيده فرمود كه : « من فاطمه ، دختر خود را به پسر عمّ خود دادم و دوست مىدارم كه اين طريقه و شيوه در ميان امّت من بوده باشد كه اطعام كنند يكديگر را نزد نكاح . برو يا بلال به گلّه و گوسفندى بگير و پنج مدّ نان مهيّا كن ، و كاسه به نزد من بيار كه جمع كنم بر آن مهاجر و انصار را . »
پس بلال چنين كرده ، مردم را بخواند ، همگى از آن خوردند و هركه بر ايشان وارد شده خورانيدند .
پس فرمود كه : « اى « 1 » بلال ! ببر اين طعام را به جهت مادران خود ( يعنى زنان آن حضرت ) و بگو به ايشان كه خود بخورند و هركه بر ايشان وارد شود ، بخورانند . » بلال چنين كرد .
هامش
( 1 ) . س : اين .