من كرده و بيعت مرا شكسته و با دشمن من يار شده و جنگ از براى من بر پاى كرده ، با آنكه مىداند كه او ظالم است . بار خدايا ! تو شرّ او را از من دفع كن ، به هر نحو كه خواهى و هر وقت كه اراده نمايى . »
چون به بصره رسيدند ، صفّ قتال آراستند و جنگ درپيوستند . حضرت اسد اللّه الغالب در ميان دو صفّ ايستاده بودند و پيراهنى پوشيده و ردايى بر دوش مبارك گرفته و عمامهء سياهى بر سر گذاشته بودند . چون ديدند كه البتّه جنگ مىبايد كرد ، به آواز بلند ندا فرمودند كه : « زبير بن العوّام كجاست ؟ به جنگ با من بيرون آيد . »
چون بيرون آمد و نزديك شد ، حضرت فرمود كه : « يا ابا عبد اللّه ! چه چيز باعث شد تو را بر اين حركت ؟ ! »
گفت : طلب خون عثمان .
حضرت فرمود كه : « تو و اصحاب تو او را كشتهايد . پس خود را قصاص كن ؛ و قسم مىدهم تو را به خدايى كه نيست خدايى بجز او كه ياد دارى روزى را كه حضرت رسول خدا از تو پرسيد كه زبير علىّ را دوست مىدارى ؟ تو گفتى : چرا دوست ندارم كه پسر خالوى من است . فرمود كه : تو روزى بر او خروج خواهى كرد ، به ناحقّ و ظلم ؟ ! »
پس زبير گفت : ياد دارم ، چنين بود .
و فرمود كه : « قسم مىدهم تو را به خدا كه ياد دارى روزى را
/ 47 A /
كه حضرت مصطفى از نزد عبد الرحمن بن عوف مىآمد و تو با آن حضرت رفيق بودى و دست تو را گرفته بود . من برخوردم ، و به آن حضرت سلام كردم .