آمد . پس عمرو عاص به نزد آن حضرت آمده ، دستورى خواست . آن سيّد رسل او را مرخّص فرمودند . او نيز رفته ، به دستور ياران خود گريخته ، برگرديد و جمعى از مسلمانان را به كشتن داد .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بر ايشان خشم گرفته ، چند روز نفرين مىكرد .
بعد از آن حضرت امير المؤمنين - صلوات اللّه
/ 45 B /
عليه - را طلبيده ، فرستادند و به جهت آن حضرت دعا فرمودند و تا مسجد احزاب آن جناب را مشايعت كردند و جمعى را با آن حضرت فرستادند كه ابو بكر و عمر و عمرو عاص از آن جمله بودند .
حضرت امير به شب راه رفته ، به روز پنهان مىبود تا آنكه به سر وادى رسيدند . عمرو عاص چون مىدانست كه البتّه فتح خواهد شد و اين بسيار بر او گران بود ، حيلتى انديشيد كه شايد فتح ميسّر نشود . پس نزد ابو بكر آمد و گفت :
« اين زمينى است پر از سباع و جانوران درّنده و ضرر ايشان بر ما زياده از ضرر بنو سليم است ؛ و مصلحت در آن است كه بر بالاى وادى رويم » و مطلبش افساد بود كه شايد خصم بدگهر باخبر شوند و استعداد خود را درست كرده ، فتح ميسّر نشود ؛ و به ابو بكر گفت كه : اين را به خدمت حضرت « 1 » عرض كن .
ابو بكر به خدمت حضرت آمده ، عرض كرد .
آن سيّد - صلوات اللّه عليه - هيچ جواب نفرمود .
پس برگشت و قصّه را به ياران خود گفت . عمرو متقاعد نشد و نزد عمر آمد و او را نيز وسوسه كرده ، به خدمت آن سرور فرستاد .
هامش
( 1 ) . س : - حضرت .