خدا نعثل را » و نعثل اسم مرد طويل القامه و كريه المنظر بود از يهود ؛ و به اين نام اشاره به كفر عثمان مىكرد ) و مىگفت : « بدرستى كه اين مرد سنّت پيغمبر را كهنه كرد پيش از آنكه كهنه شود جامهء مطهّر آن حضرت . » و بيرون آمد از مدينه به قصد مكّهء معظّمه . در عرض راه شنيد كه عثمان مقتول شده و مسلمانان بيعت با امير المؤمنين كردهاند . قدرى راه برگشت و گفت : « به جهت مطالبهء خون عثمان برمىگردم » و باز مراجعت نموده ، به مكّه آمد .
طلحه و زبير به خدمت امير المؤمنين آمده ، به بهانهء حجّ و عمره رخصت طلبيدند كه از مدينه بيرون آيند . پس آن حضرت - صلوات اللّه عليه - فرمودند : « كه شما « 1 » ارادهء عمره نداريد ، بلكه به بصره خواهيد رفت و غدر و مكر كردهايد . » 166
و چون به مكّه رسيدند ، عايشه را برداشته ، متوجّه بصره شدند .
امير المؤمنين از عقب ايشان روانه شد و نامه به عايشه و ايشان نوشته ، نصايح و مواعظ نموده ، امر به بازگشت از مكروهات
/ 46 B /
الهى فرمودند و طلحه و زبير را از نقض عهد و پيمان كه با آن جناب كرده بودند ، تحذير نموده ؛ ايشان امتناع كردند .
چون خبر به آن سيّد اوليا رسيد ، خود به نفس نفيس متوجّه بصره شد و دستهاى مبارك به جانب آسمان برداشته و دعا بر ايشان كرد و گفت : « بار خدايا ! طلحة بن عبد اللّه با من بيعت كرد به اختيار خود ؛ و بعد از آن ، نقض عهد كرد .
پس تو تعجيل كن در جزاى او ، و مهلت مده او را ؛ و زبير بن عوّام قطع خويشى
هامش
( 1 ) . س : شمار .