چون حضرت مىدانست كه اعراب حوالى مكّه دشمناند و با ايشان جنگ فرموده و خونهاى ايشان ريخته شده ، مبادا كه چون معلوم ايشان شود كه حضرت رسول از مدينه دور شده ، فرصت را غنيمت شمرده ، دستبردى نمايند .
پس تا آنكه كسى كه صنو و مثل آن حضرت تواند بود در آنجا نباشد ، فساد خواهد شد .
چون منافقين دانستند كه حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - را جانشين خود فرمود و مىدانستند كه به وجود آن حضرت - صلوات اللّه عليه - مدينه محفوظ خواهد ماند و لشكر خصم حركتى نمىتوانند كرد ، حسد بردند بر اينكه آن حضرت به رفاه حال نزد اهل و عيال خود باشد و مىدانستند كه آن حضرت احبّ ناس است نزد رسول - صلّى اللّه عليه و آله -
/ 44 A /
و استخلاف او در مدينه به چه جهت است . پس اراجيف انداختند و گفتند كه : حضرت رسول اللّه او را نگذاشته به جهت اكرام و اعزاز او ، بلكه چون رفاقت او بر طبع مبارك آن حضرت گران بود ، گذاشت .
چون امير المؤمنين اين سخن را شنيد ، به خدمت رسول اللّه آمد و گفت :
« مردم چنان مىگويند كه استخلاف من در مدينه به جهت بىتوجّهى و استثقال است ، نه از روى شفقت و اجلال . »
پس آن سيّد - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود كه : « اى برادر من ! برگرد به جاى خود كه مدينه اصلاح نخواهد داشت مگر به نفس من يا تو كه صنو منى ، و تو خليفهء منى در اهل خانهء من و قوم من و خانهء هجرت من كه مدينه است ؛ أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبىّ بعدى ؟ » ( يعنى : آيا راضى