پس فرمود : « بنماييد به من او را . بنماييد به من مردى را كه او خدا و رسول را دوست مىدارد ، و خدا و رسول دوست مىدارند او را . كرّار غير فرّار است ( يعنى جنگ مىكند و نمىگريزد ) مىگيرد او اين قلعه را بحقّها ( يعنى چنانچه بايد و شايد . ) »
پس آوردند آن حضرت را و دست مبارك او را مىكشيدند .
حضرت رسول اللّه فرمود كه : « بنشين يا علىّ ! چه آزار دارى ؟ »
گفت : « يا رسول اللّه ! درد چشمى دارم كه عاجزم از ديدن ؛ و درد سرى دارم كه مانع است از آرام گرفتن . »
حضرت رسالتپناه فرمود كه : « بنشين و سر خود را به زانوى من بگذار . »
پس چنان كرد .
جناب مصطفوى - صلّى اللّه عليه و آله - آب دهان مبارك خود را به دست خود انداخت و بر سر و چشم آن عالىجناب ماليد و دعا كرد از براى او . پس همان لحظه باز شد چشمهاى آن حضرت و درد سر او تسكين يافت . علم را به آن حضرت سپرد - و آن علم سفيدى بود - و فرمود : « برو به جنگ مرحب ؛ و جبرئيل با تو رفيق خواهد بود و فتح و نصرت پيش روى تو ، و رعب و هراس منبسط در دلهاى آن قوم ؛ و بدان يا علىّ ! كه ايشان در كتب خود خواندهاند كه هلاككنندهء ايشان مردى است كه نام او ايليا « 1 » است . چون به ايشان برسى ، بگوى كه من علىّ بن ابى طالبم كه ايشان مىگريزند ، إن شاء اللّه تعالى . »
پس امير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - فرموده به جا آورد ؛ تا آنكه پيش قلعه
هامش
( 1 ) . ك : إليا .