آمدند ، در آن منزل آب نبود . سعد بن مالك را با مشكها فرستادند كه آب بيارد . تا رفت ، بازگشت و گفت : از بيم اين گروه نمىتوانستم رفت .
ديگرى را فرستادند ، او نيز چنين كرد . حضرت ، امير المؤمنين را فرستادند .
آن سيّد بر سر چاه رفته ، مشكها را پر كرد و به خدمت حضرت رسول آوردند . آن حضرت به جهت او دعا فرمودند .
و دويم آنكه سهيل بن عمرو آمد به نزد حضرت رسول و گفت : يا رسول اللّه ! بندگان ما به شما ملحق شدهاند . آنها را به ما تسليم كن .
جناب مقدّس مآب مصطفوى در غضب شده ، چنانچه اثر غضب بر روى مبارك آن حضرت هويدا بود . پس فرمود كه : « اى « 1 » گروه قريش ! ترك اين قسم امور مىكنيد و الّا مىفرستد اللّه تعالى بر شما مردى را كه امتحان كرده باشد قلب او را به ايمان ، مىزند گردنهاى شما را براى دين . »
بعضى از حاضرين پرسيدند كه : يا رسول
/ 41 A /
اللّه ! آن مرد كيست ؟
فرمود : « آنكه در حجره كفش مرا پينه مىكند . »
ايشان مبادرت كردند تا ببينند آن شخص را . چون ديدند ، حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - بود كه بند يك نعل رسول خدا گسسته بود ، به آن حضرت فرموده بودند كه درست نمايد ، و خود با يكتا نعل به اندازهء « 2 » يك تير پرتاب رفته ، روى مبارك به مردم كرد و فرمود كه : « در ميان شما شخصى هست كه مجاهده خواهد كرد به تأويل قرآن ، چنانچه من مجاهده كردم به تنزيل آن . »
ابو بكر عرض كرد : يا رسول اللّه ! آن شخص من خواهم بود ؟
هامش
( 1 ) . س : اين .
( 2 ) . س : به انداز .