طلحه پسر عمر مىگويد : به خدا قسم كه من انس را ديدم كه ميان چشمهايش سفيدى برص داشت . 136
و ديگر آنكه آن حضرت - صلوات اللّه عليه - نفرين كرد بر هيزار « 1 » و گمان برده بودند كه او خبرهاى آن حضرت را به نزد معاويه مىبرد و او منكر شده ، قسم خورد .
حضرت فرمود كه : « اگر دروغ گويى ، خداى تعالى چشم تو را كور كند . »
همان هفته نگذشته بود كه از خانه بيرون آمد كور و شخصى دست او را مىكشيد . 137
و ديگر آنكه حضرت امير روزى بر منبر خطبه مىخواند ، فرمود كه : « من بندهء خدا و برادر رسول اويم و وارث پيغمبر رحمتم و زوج سيّدهء زنان اهل جنّتم و من سيّد مؤمنانم و آخر اوصياى پيغمبرانم . ديگرى اين دعوى را نمىكند مگر آنكه اللّه تعالى او را مبتلا مىكند به بليّه . »
مردى از قبيله بنى عبس ميان مردم نشسته بود ، گفت : كيست كه نتواند گفت كه من بندهء خدا و برادر پيغمبرم . ( يعنى : همه كس اين دعوى مىتوانند
/ 31 A /
نمود و اين موجب تفاخر نمىشود . )
هنوز از جاى خود برنخواسته بود كه ديوانه شد ، و پاى او را كشيده ، از مسجد بيرون بردند . 138
و ديگر آنكه آفتاب دو مرتبه به دعاى آن حضرت برگشت :
يك مرتبه در زمان رسول - صلّى اللّه عليه و آله - : روايت كرده اسماء بنت عميس و امّ سلمه و جابر بن عبد اللّه انصارى و ابو سعيد خدرىّ و جمعى ديگر از
هامش
( 1 ) . ك : عيزار .