اوّل : آنكه مكلّف عالم باشد به صفات فعل از حسن و قبيح ، « 1 » از براى آنكه اگر عالم نباشد ، مرتكب شود به تكليف ارتكاب قبايح ، و مرتكب شود به اجتناب واجب و مندوب .
دويم : آنكه عالم باشد بهقدر آنچه مستحقّ آن فعل است از ثواب يا عقاب ؛ « 2 » كه اگر چنين نباشد ، كم شود بهرهء آن « 3 » كه مستحقّ ثواب است ، و اين نقص ظلم و جور است . « 4 »
سيّم : آنكه مىبايد قبح ممتنع باشد بر مكلّف ؛ جهت آنكه اگر ممتنع نباشد قبح بر مكلّف ، هرآينه خلل به واجب رسد . پس مستحقّ ثواب نباشد . « 5 »
و آنچه متعلّق است به « مكلّف » - به فتح لام - اين نيز سه امر است :
اوّل : آنكه مكلّف قادر باشد بر كردن فعل .
دويم « 6 » : آنكه مكلّف عالم باشد به آنچه تكليف واقع شده يا متمكّن باشد كه از علما فراگيرد .
سيّم : متمكّن باشد از آلت فعل اگر فعل ذو آلت باشد . « 7 »
اين است شرط حسن تكليف .
مخفى نماند كه مصنّف - قدّس اللّه سرّه - از شرايط مذكور ، يك شرط از شرايط مكلّف را « 8 » بيان نمود كه گفت : « به شرط الاعلام » ؛ يعنى مكلّف عالم باشد به آنچه
هامش
( 1 ) . س : - از حسن و قبيح .
( 2 ) . س : - يا عقاب .
( 3 ) . س : - بهرهء آن .
( 4 ) . يعنى تكليفكننده بايد ميزان و اندازهء استحقاق ثواب و عقاب هريك از مكلفين را بداند ، در غير اين صورت شايد از ثواب يا عقاب يكى كم كند و بر ديگر بيفزايد ، بدون استحقاق و اين قبيح است .
( 5 ) . يعنى اينكه اطاعت از تكليفكننده يعنى خداوند ، واجب است و موجب ثواب ، ولى اگر تكليفكننده مرتكب قبيح شود ، ديگر اطاعت او واجب نيست و موجب ثواب نمىشود . پس تكليفكننده مرتكب قبيح نمىشود .
( 6 ) . س : دوم .
( 7 ) . يعنى اگر انجام تكليف نيازمند ابزارى باشد ، بتواند آن را فراهم كند .
( 8 ) . س : - را .