يعنى اگر واجب نباشد كه امام معصوم باشد ، هرآينه جايز خواهد بود تسلسل ؛ و « 1 » تسلسل مرتفع خواهد بود ؛ بر هر تقدير لازم باطل است ؛ پس ملزوم مثل اوست ؛ يعنى آنكه امام معصوم نباشد نيز باطل است و [ 33 ] بيان ملازمت ظاهر است .
جهت آنكه حاجتى كه ثابت است عباد را و داعى است به امام ، بدرستى كه آن حاجت داعى از جهت امورى است كه نزديك مىشوند عباد به عبادت و دور مىشوند از معصيت ، مثل منع ظالم از ظلم او و انصاف دادن از براى مظلوم از ظالم ؛ و از براى آنكه امام - عليه السلام - لطف است . زيرا كه جايز است كه عباد ترك عبادت كنند و مرتكب معصيت شوند ؛ جهت آنكه ايشان معصوم نيستند . پس اگر جايز باشد كه امام - عليه السلام - غير معصوم باشد ، جايز باشد خطا بر امام و ترك طاعت و ارتكاب معصيت ، و احتياج شود به امام ديگر . پس امام دويم « 2 » لطف باشد نسبت به امام اوّل ، و اين « 3 » ضرورت است ؛ جهت آنكه اشتراك در علّت مستلزم اشتراك در معلول است ؛ و اين امام ديگر بر تقدير عدم عصمت محتاج باشد به امام ثالث ؛ و اين ثالث « 4 » به رابعى و اين رابع به خامس و اين خامس به سادس همچنين إلى غير النهاية . از جهت آنكه ممتنع است دور و ممكن « 5 » نيست . پس اگر جايز باشد كه امام غير معصوم باشد ، برود سلسلهء ائمّه إلى غير النهاية ؛ و فى الجملة لازم آيد تسلسل .
و دليلى ديگر آن است كه اگر امام معصوم نباشد ، لازم مىآيد يكى از دو امر محال كه آن انتفاى فايدهء نصب امام است يا سقوط امر به معروف و نهى از منكر . از براى آنكه امام اگر معصوم نباشد و معصيت كند ، خالى از آن نيست كه واجب است انكار بر فعل معصيت يا واجب نيست انكار ؛ اگر واجب است انكار بر فعل معصيت ، ساقط مىشود محلّ امام از دلها و منتفى مىشود فايدهء نصب امام كه آن متابعت
هامش
( 1 ) . س : ما .
( 2 ) . س : دوم .
( 3 ) . س : - و اين .
( 4 ) . س : - و اين ثالث .
( 5 ) . س : - و ممكن .