حياة » وارد شده نه « على الحياة » ، كأنّه اين گروه ( بنى اسرائيل ) ، بر اين دنياى پست و ناچيز حرص مىورزند ، دنيايى كه از حقارت و پستى صلاحيت اطلاق حيات و زندگانى ندارد ، حياتى كه در آن تمامى فضائل و بركات نابود شده باشد تنها اندك نشانى از حيات در آن ديده مىشود و در حقيقت زندگانى نيست ، بلكه مرگ است .
بارى در بحث ما نيز مجوس اهل الكتاب دانسته نشده ، بلكه « اهل كتابٍ » گفته شده يعنى معناى معروف و متعارف اهل الكتاب مجوس را در بر نمىگيرد ، و نمىتواند اين عبارت را على وجه الاطلاق درباره آنها به كار گرفت .
البته اين تعبير در نقل شيخ طوسى در تهذيبن نيامده ، بلكه تعبير انهم اهل الكتاب ذكر شده ، لذا ما تنها به عنوان مؤيد به اين تعبير مىنگريم ولى در اصل اين وجه جمع نيازى به استناد به چنين عبارتى نيست ، زيرا اساساً اين كه اين روايت و روايات ديگر در صدد اثبات اهل كتاب بودن مجوس بر آمده ، خود نشان مىدهد كه عرف متعارف از اهل كتاب معنايى را نمىفهميده كه مجوس را هم شامل گردد ، ما بارها اين نكته را گوشزد كردهايم كه اگر شيئى در هنگام عرضه به عرف از مصاديق يك عنوان محسوب نشود ، چنانچه شرع آن چيز را از مصاديق آن عنوان بداند ، بايد در تطبيق احكام به آن تصريح كند « 1 » و گرنه به فهم عرف مراجعه مىشود و فهم عرف نه تنها در تعيين مفاهيم كارساز است ، بلكه فهم عرف در تشخيص مصاديق نيز معتبر است . لذا مىگوييم كه اگر دليل خاصى در كار نباشد كه حكم مورد نظر ، مجوس را هم در بر مىگيرد و در دليل اهل كتاب موضوع حكم قرار گرفت ، تنها به مصاديق متعارفى عرفى آن كه يهود و نصارى است اكتفاء گرديده مجوس را مشمول دليل نمىدانيم .
هامش
( 1 ) - مثلًا هر چند بنا بر تصريح آيات و روايات تمام آسمان و زمين تسبيح گوى حضرت حق مىباشند( تسبيح گوى او نه بنى آدمند و بس * هر بلبلى كه زمزمه بر شاخسار كرد ) ،ولى اگر تعبير « المسبّح » را به گونه مطلق به كار برند ، تنها مصاديق معمولى عرفى آن كه بنى آدم است شامل مىگردد نه تمام موجودات و جمادات و سنگ و چوب و . . .