سراغ « ام جميل » مىرفت ، روزى ابو بكره و نافع و زياد و شبل فرزندان سميه در غرفه نشسته بودند ، منزل ام جميل در همسايگى و روبروى منزل آنان بود . با در غرفهء « ام جميل » را باز نمود هرچهار نفر نظرشان به مغيره افتاد كه با ام جميل در آويخته است . بعد مغيره خارج شد تا با مردم نماز بگذارد ( در حال جنابت ) .
قضيه را طى نامهاى به عمر اطلاع دادند ، عمر آنها را به مدينه احضار نمود ، مغيره و شهود نزد عمر رفتند ، ابتداء سه نفر از شهود آنچه ديده بودند به تفصيل شهادت دادند ، كه مغيره را در حال جماع با ام جميل ديدهاند . وقتى نوبت به زياد مىرسد عمر به او فهماند كه ما راضى نمىباشيم با شهادت خود جان مغيره را به خطر اندازى و خطاب به زياد گفت : من مردى را مىبينم كه خداوند با زبان او مردى از مهاجرين را رسوا نمىكند .
راوى گويد : اشك چشم زياد جارى ، و رنگش سرخ شد . سپس گفت : يا امير المؤمنين ( عمر ) آنچه را سه شاهد قبلى ديده و گفتند نزد من نيست ! من منظرهاى قبيح ديدم و صداى نفسى بلند شنيدم و ديدم كه مغيره روى . . . قرار گرفته است .
عمر گفت : ديدى كه يدخله كالميل فى المكحلة ؟
گفت نه ! ديدم رافعا برجليها و رأيت خصيتيه تتردّدان بين فخذيها . . .
عمر گفت اللّه اكبر ! اى مغيره برخيز و شهود را حد بزن . مغيره برخاست و شهود را هشتاد تازيانه زد . . . ابو بكره بعد از حد خوردن گفت ، من دوباره شهادت مىدهم كه مغيره اين عمل را انجام داده عمر خواست كه او را دوباره حد بزند ، ولى على عليه السّلام مانع شد و فرمود :
علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: مهدى لطفى
ص٢٤٥