گذشته امت عرب را كه مىرفت نابود شود ، دوباره زنده نموده ، و سزاوار است كه مردم از وجدان بيدار نويسنده و اين خدمت گرانبهاى علمى سپاسگزارى و قدردانى نمايند .
ولى نقد ما بر نويسنده اين است ، كه چطور نامه [ حضرت امير مؤمنان عليه السّلام را كه به شعر جواب نامه معاويه را داده است ] را در اين مجموعه ذكر نكرده ، با اينكه در كتب مصادر كتاب ايشان موجود است ، و در حالى كه ايشان نامههاى مختصرترى را كه از حيث سند و مدرك ضعيف است و فايدهء ادبى و تاريخى كمى دارد در كتاب خود نقل نموده و حتى بعضى آثار بىارزش را كه از حقيقت دور و سراسر جنايت است در كتاب خود آورده ، مثل بعضى از نامههاى ساختگى منسوب به ابن عباس به امير مؤمنان عليه السّلام ، كه قلمهاى مزدور عمّال خيانتپيشهء بنى اميّه آنها را بر چهرهء تاريخ اسلام نقش نموده است . چرا آنها را ذكر كرده است ؟ و چرا كوتاهى كرده است ؟
و از همه دردناكتر اينكه خطبهء حضرت را در روز غديرخم ذكر نكرده ، با اينكه اهميت خطبه حضرت و روز غديرخم در تاريخ اسلام و در نزد مسلمين مشهور و معلوم است ، به نحوى كه روايات اين دو واقعه در كتب حديث به حدّ تواتر رسيده است ، كه در جلد اوّل شرحش گذشت . حالا فرض مىكنيم كه همهء خطبه حضرت و شرح آن روز در مصادر مورد اعتماد حضرت استاد نبود ، ولى مقدارى از خطبه را كه مورد قبول شيعه و سنّى است چرا نام نبرده . نويسنده خود مىداند كه چرا نامى نبرده ، چنانكه بر ما هم اين امر مخفى نيست كه از تصريح به آن خوددارى مىشود » . « 1 »
هامش
( 1 ) . الغدير ، ج 2 ، ص 31 .