به « غدير قلياد » وارد شدند . « بنى عبس » در رسيدن به اين جايگاه و دست يافتن بر آب بر آنها پيشى گرفتند ، و آب را چنان از روى آنان بستند ، كه نزديك بود خود و چهارپايانشان از تشنگى بميرند . « عوف » و « معقل » دو فرزند « سبيع » كه از قبيلهء « بنى ثعلبه » بودند آنها را سازش دادند ، و مقصود زهير در آن بيت كه مىگويد :
تداركتما عبسا و ذبيان بعدما * تفانوا و دقوّا بينهم عطر منشم
همين است .
ترجمهء شعر :
شما دو تن قبيلهء عبس و ذبيان را پس از آنكه به كشتار يكديگر پرداخته بودند و ميان آنها تخم نفاق افكنده شده بود ، چارهسازى كرديد .
و كلمه « قلياد » كه در گفتار بالا آمده است آنچنانكه از ( ج 7 ، ص 154 ) ، « معجم البلدان » « 1 » و ( ج 2 ، ص 73 ) ، « بلوغ الادب » برمىآيد ، مصحف قلهى و در كتاب اخير ، آن را از ايام مشهور عرب شمرده است .
اين است تمام آنچه كه دربارهء آن روز روايت كردهاند ، و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هيچكدام از هاشميان ، را در آن روز ورود و خروجى نيست ، و وصىّ وى امير مؤمنان عليه السّلام را با آن سروكارى نيست ، و اين داستان هيچ ارتباطى با آن دو ندارد . بنابراين آيا معقول است كه أبو تمامى كه ستايشگر على ، جانشين بزرگ پيغمبر است ، چنين داستانى را در شعر خود اراده كرده و آن را از مآثر على عليه السّلام شمرده باشد ؟ از اين گذشته خود شعر مىرساند كه مراد أبو تمام چنين جنگ خونريزى نيست ، زيرا شاعر پس از آنكه مواقف امير المؤمنين را در غزوات پيغمبر برشمرده و از نبرد احد و بدر و حنين و نضير و خيبر و خندق ياد كرده ، سخن را با اين بيت به پايان برده است كه :
مشاهد كان اللّه كاشف كربها * و فارجه و الامر ملتبس إمر
هامش
( 1 ) . معجم البلدان ، ج 4 ، ص 393 .