888 - پيغمبر بر گردن عبد القادر قدم نهاده است .
شيخ سيد عبد القادر گيلانى مىگويد : آنگاه كه جدّم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در شب معراج به سدره المنتهى رسيد . جبرئيل عقب ماند و گفت : اى محمّد ( ص ) اگر به اندازه قدر انگشتى نزديك آيم مىسوزم و خدا روح مرا در آن مقام پيش او فرستاد تا مگر از پيامبر استفاده بكنم ، به حضور او مشرّف شده و نعمت بزرگ وراثت و خلافت را بزرگ داشتم و آنجا منزلت براق را ديدم تا اينكه جدّم رسول اللّه ( ص ) بر من سوار شد تا به مقام قاب قوسين يا كمتر رسيد ، به من گفت : اى فرزندم اين قدم من بر گردن تو قرار گرفته و قدمهاى تو بر گردن همه اولياى خدا قرار مىگيرد . ( تفريح الخاطر فى ترجمه عبد القادر ص 5 )
889 - شيخ عبد القادر ارواح را از دست ملك الموت فرارى داد .
ابو العباس احمد رفاعى گفت : يكى از خدمتكاران شيخ عبد القادر درگذشت ، زنش پيش او آمد و گريه كرد و خواست شوهرش را زنده كند ، شيخ به مراقبت روى آورد ، در عالم باطن ديد كه ملك الموت به آسمان صعود مىكند و با خود ارواحى كه آن روز قبض كرده مىبرد .
گفت : اى ملك الموت بايست و روح خدمتكار مرا بده ، ملك الموت گفت : من به فرمان الهى ارواح را ميگيرم و بدرگاه عظمت او تقديم مىدارم ، چگونه ممكن است روحى را كه به دستور پروردگار قبض كردهام به تو بدهم ؟ شيخ دوباره گفت : روح خدمتكار را بده و او خوددارى كرد در حالى كه در دستش ظرفى معنوى به شكل زنبيل بود كه ارواح قبضشدهى آن روز در آن بود . شيخ با نيروى محبوبيت زنبيل را كشيد و ارواح همه متفرق شده به بدنها برگشتند و ملك الموت به خدا گفت : از آنچه بين من و شيخ عبد القادر گذشت آگاهى ، بخاطر صولتى كه داشت ارواحى كه امروز قبض كرده بودم از من گرفت . خدا به او خطاب كرد : اى ملك الموت بدرستيكه غوث اعظم محبوب و مطلوب من است چرا روح خدمتكارش را ندادى ؟
ارواح زيادى بسبب اين روح از دست تو رفته و ملك الموت پشيمان شد . ( تفريح الخاطر فى