سگ فلان منافق مرا گرفت پس يكى ديگر از اصحاب آمد و همينطور شده بود پيامبر فرمود :
برخيزيد برويم آن مادهسگ را بكشيم همه شمشير برداشته حركت كردند وقتى به مادهسگ رسيدند خواستند بزنندش در برابر پيامبر با زبان شيوا به سخن آمد و گفت : مرا نكش كه من به خدا و پيامبرش ايمان دارم پرسيد : پس چرا اين دو را گرفتى ؟ گفت : اى رسول خدا من ماده سگى از ديوانم و دستور دارم كه هركس ابو بكر و عمر را دشنام دهد بگزم . پيامبر به آندو فرمود : شنيديد ؟ گفتند : آرى توبه مىكنيم .
علّامه امينى : 1 - آيا اين مادهسگ يك لشگر بود كه پيامبر و اصحابش با شمشير به جنگ او بروند ؟ 2 - آيا آندو نفر از ترسوهاى اصحاب بودند كه سگ آنها را گزيد و گرنه شجاعان آنها از شير هم نمىترسيدند ؟ 3 - كجا بود اين مادهسگ كه فقط دو نفر را گزيد و افراد زياد ديگرى كه در روزگار پيامبر و بعد از او ابو بكر را دشنام دادند بگزد ؟ 4 - اگر اين اتفاق افتاده چرا صحابه نقل نكردند ؟ 5 - چرا در صحاح و مسانيد و مناقب نيامده تا روزگار طولانى بگذرد و عبيدى آنرا با گزافهگوئى نويد تبار ابو بكر كند ؟
641 - ارمغان ابو بكر براى دوستدارانش
از عكرمه و او از ابن عباس آورده كه حضرت على ( عليه السّلام ) گفت : با پيامبر نشسته بودم و كسى ديگر نبود سپس گفت : اى على مىخواهى سرور پيران بهشتى كه در قيامت از همه مقام بلندترى دارند به تو بشناسانم ؟ گفتم : آرى . فرمود : اين دو مرد هستند نگاه كردم ابو بكر و عمر را ديدم پس پيامبر لبخندى زد آنگاه چين بر پيشانى افكند وارد مسجد شديم ابو بكر گفت : اوّل به ما لبخند زدى بعد چين بر پيشانى انداختى فرمود : شيطان كه او را نمىديديد بر شما نگاه كرد و دعا كرد . خدايا به آبروى اين دو مرد مرا به شكنجههائى كه براى دشمنان اين دو مرد آماده كردهاى شكنجه نكن ابو بكر گفت : چهكسى ما را دشمن دارد ؟ با آنكه به تو ايمان آوردهايم .
. . . فرمود در آخر الزّمان گروهى آشكار مىشوند كه آنها را رافضيان گويند كه حق را رفض