استحلّ من فرجها و يفرّق بينهما و لا جلد عليهما و تكمل عدتها من الاوّل ثمّ تكمل العدّة من الاخر ثمّ يكون خاطبا فبلغ ذلك عمر فقال يا ايّها النّاس رودوّا الجهالات الى السنّة ( احكام القرآن للجصاص 1 / 504 )
ابن مبارك از شعبى از مسروق آورده بعمر خبر رسيد مردى از بنى ثقيف زنى را در عدّهاش گرفته ، فرستاد به سوى آنها و بين آنها جدائى انداخت و آنها را عقوبت هم كرد و گفت : هرگز با او ازدواج نكند و مهريه را گرفت و در بيت المال گذاشت . اين قضاوت بين مردم منتشر شد و به على ( عليه السّلام ) رسيد فرمود : خدا رحم كند امير مومنان را ، مهريه چكار دارد با بيت المال . آن زن و مرد جهل به حكم عدّه داشتهاند كه ازدواج در آن جايز نيست پس بر رهبر جامعه لازم است آن را به سنّت برگرداند و گفته شد شما چه مىگوئيد ؟ فرمود : مهريه مال زن است به جهت آنچه كه آميزش با او را حلال دانسته و بايد بين آنها جدائى انداخت و حدّى بر آنها نيست و بعد از تكميل عدّه اوّلى براى دوّمى هم عدّه نگه دارد سپس او را خواستگارى كنند . اين قضاوت به عمر رسيد و گفت : مردم برگردانيد نادانىها را به سنّت .
506 - اجتهاد عمر در جد
اخرج الدارمى فى سننه ( 2 / 354 ) انّه قال اوّل جدّ ورث فى الاسلام عمر فأخذ ماله فأتاه علىّ و زيد بن ثابت فقالا ليس لك ذلك انّما كنت كاحد الاخوين :
اوّلين جدّيكه در اسلام وارث شد عمر بود ( بعد از مرگ نوهاش ) پس على ( عليه السّلام ) و زيد نزد او آمدند و گفتند : اين مال تو نيست تو مانند ديگر برادرانى .
ملاحظه : علّامه امينى پس از نقل چند حديث ديگر در اينباره مىنويسد : چگونه خليفه را جايز است حكمهاى مخالف هم بدهد ؟ و جاهل باشد به آنچه پيامبر تشريع كرده است ؟
507 - رأى عمر دربارهء زنيكه با غلامش آميزش كرده بود .
تسرّرت امرأة غلامها فذكر ذلك لعمر فسألها ما حملك على ذلك ؟ قال كنت اراه يحلّ لى بملك يمينى كما يحلّ للرّجل المرأة بملك اليمين فاستشار عمر فى رجمها اصحاب رسول اللّه ( صلّى اللّه عليه و آله ) فقالوا تاوّلت كتاب اللّه عزّ و جلّ على غير تأويله لا رجم عليها فقال عمر لاجرم و اللّه لا احلّك لحّر بعده ابدا