عاقبها بذلك و درء الحدّ عنها و امر العبد الّا يقربها ( تفاسير طبرى 6 / 68 ، و ابن كثير 3 / 235 ، قرطبى 12 / 107 و سنن بيهقى 7 / 127 )
زنى غلامش را به همسرى گرفت به عمر خبر رسيد پس از آن زن پرسيد چه چيز ترا بر اين كار واداشت ؟ گفت : فكر كردم همانطور كه ملك يمين بر مرد حلال مىشود به زن هم حلال مىشود عمر براى سنگساركردن زن با اصحاب پيامبر مشورت كرد . گفتند : كتاب خدا را بر غير تأويلش تأويل كرده سنگسار نمىشود . عمر گفت : ناچار او را بر هيچ مرد آزادى حلال نمىكنم و زن را شكنجه داد و حد را از او دور كرد و دستور داد غلام نزديك زن نشود .
ملاحظه : علّامه امينى مىنويسد : اى كاش مىدانستم شكنجه بعد از سقوط حد و محروم كردن اين زن از شوهركردن تا آخر عمر و . . . بر چه سند و مدركى انجام گرفته ؟
508 - عمر و زن آوازهخوان
عن الحسن قا ارسل عمر بن الخطاب الى امرأة مغنيّة كان يدخل عليها فانكر ذلك فأرسل اليها فقيل لها اجبنى عمر فقالت يا ويلها مالها و لعمر ؟ فبينما هى فى الطّريق فزعت فضربها الطّلق فدخلت فألقت ولدها فصاح الصّبىّ صيحتين ثمّ مات فاستشار عمر اصحاب رسول اللّه ( صلّى اللّه عليه و آله ) فأشار عليه بعضهم ان ليس عليك شىء انّما انت دالّ و مؤدّب و صمت علىّ ( عليه السّلام ) فأقبل على علىّ ( عليه السّلام ) فقال ما تقول ؟ قال ( عليه السّلام ) ان كانوا قالو برأيهم قد اخطأ رأيهم و ان قالوا فى هواك فلم ينصحوا لك أرى انّ ديته عليك فانّك افزعتها و القت ولدها فى سبيلك فأمر عليّا ان يقسّم عقله على قريش يعنى يأخذ عقله لانّه اخطا : ( ابن جوزى در سيرهء عمر ص 17 و ابو عمر در العلم ص 144 و سيوطى در جمع الجوامع 7 / 300 و . . . )
از حسن روايت شده عمر فرستاد در پى زن آوازهخوانى كه داخل شود بر او . زن قبول نكرد .
پس فرستاد بسوى او به آن زن گفتند : اجابت كن عمر را ، گفت : واى بر من مرا به عمر چكار در بين راه كه او را مىآوردند ترسيد و درد زايمان گرفت و بچه انداخت . بچه دو فرياد كشيد و مرد . عمر مشورت كرد با اصحاب پيامبر ( دربارهء بچه ) گفتند : چيزى بر تو نيست . تو راهنما و ادبكنندهاى . على ( عليه السّلام ) سكوت كرد . عمر رو به او كرد و گفت : تو چه مىگويى ؟