تجعل من الاب و الامّ شيّا قال تلك على ما قضينا و هذا على ما قضينا ( سنن كبرى بيهقى 6 / 255 ، سنن دارمى 1 / 154 و ابو عمر فى العلم ص 139 )
مسعود ثقفى گويد : نزد عمر بودم شركت داد برادران پدر و مادرى را با برادران مادرى در ثلث پس مردى به او گفت : تو در اول اين سال به غير اين قضاوت كردى . گفت : چگونه قضاوت كردم گفت : ثلث براى برادران مادرى قرار دادى و براى برادران پدر و مادرى چيزى قرار ندادى . گفت : اين بنا بر آنچه ما قضاوت كرديم و آن هم برابر آنچه ما قضاوت كرديم .
ملاحظه : علّامه امينى گويد : مثل اينكه احكام براساس رأى خليفه صادر مىشود چه با شريعت درست آيد يا نيايد !
501 - جهل عمر به طلاق كنيز
دارقطنى و ابن عساكر نقل كردهاند : انّ رجلين أتيا عمر بن الخطاب و سألاه عن طلاق الأمة فقام معهما فمشى حتّى أتى حلقة فى المسجد فيها رجل اصلع فقال ايّها الاصلع ما ترى فى طلاق الأمة ؟ فرفع رأسه اليه ثمّ اومئ اليه بالسّبابة و الوسطى فقال لها عمر تطليقتان فقال احدهما سبحان اللّه جئناك و انت امير المؤمنين فمشيت معنا حتى وقفت على هذا الرّجل فسألته فرضيت منه ان أومئ اليك
دو مرد نزد عمر آمده از طلاق كنيز پرسيدند عمر برخواست با آنها آمد در مسجد پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) و از مردى كه جلو سرش مو نداشت و در ميان جمعيتى نشسته بود همين سوال را پرسيد آن مرد با دو انگشت سبابه و ميانه به او اشاره كرد عمر به آندو گفت : دو طلاق است يكى از آندو گفت : ما نزد تو كه امير المومنين هستى آمديم و تو با ما آمدى از اين مرد پرسيدى و راضى شدى به اشاره او ؟ ( عمر هم حضرت على را به آنها معرفى كرد )
502 - عمر با شكنجه و ترساندن اقرار گرفت
اتى عمر بن الخطاب بامرأة حامل قد اعترفت بالفجور فأمر برجمها فتلقّاها علىّ فقال ما بال هذه ؟