130 - سيد حميرى و فضائل على ( عليه السّلام )
ابو الفرج از عمّش آورده سيد حميرى روزى بر يكى از امراء كوفه درآمده بود به او اسبى و خلعتى داد آمد در كنار كناسه كوفه ايستاد و گفت : اى كوفيان هركسى فضيلتى از على ( عليه السّلام ) بگويد كه من درباره آن شعر نگفته باشم اين اسب و خلعت را به او مىدهم در آنجا بازار احاديثى كه در فضائل على ( ع ) وارد شده بود داغ بود هركس حديثى مىخواند سيد حميرى اشعارى كه درباره آن سروده بود مىخواند تا يك نفر بلند شد و گفت : روزى على ( ع ) يكى از كفشهايش را به پا كرده بود خواست ديگرى را به پا كند عقابى از آسمان آمد كفشش را برداشته بالا برد و انداخت مار سياهى از كفش خارج شد و حضرت كفش را به پا كرد سيد حميرى درباره آن شعر نگفته بود اندكى انديشيد و چنين سرود .
الا يا قوم للعجب العجاب * لخفّ ابى الحسين و للحباب
عدوّ من عداة الجنّ و غد * بعيد فى المرادة من صواب
أتى خفّا له و انساب فيه * لينهش رجله منه بناب
لينهش خير من ركب المطايا * امير المومنين ابا تراب
فخرّ من السّماء له عقاب * من العقبان او شبه العقاب
فطار به فحلق ثمّ اهوى * به للارض من دون السّحاب
اى مردم چقدر شگفتآور است كفش على ( ع ) پدر حسين ( ع ) و مار سياه
يكى از دشمنان جنّى حضرت على ( ع ) كه از صواب دور بود .
در كفش على رفت تا او را بگزد .
تا بگزد بهترين سواركار امير المومنين ابو تراب را
سپس از آسمان عقاب يا شبيه عقاب به زمين آمد و كفش
به آسمان برد و به زمين انداخت .
ملاحظات :
1 - اين اشعار 12 بيت است كه علّامه امينى در الغدير جلد دوم آورده است .