5 - مرزبانى از قول عباسيه دختر سيد روايت كرده ، گفت : پدرم برايم نقل كرد كودك كه بودم پدر و مادرم به على ( عليه السّلام ) ناسزا مىگفتند از خانه بيرون شده به خانه نمىرفتم و شبها در مسجد مىماندم چون گرسنگى بر من زياد مىشد به خانه رفته غذايى خورده و خارج مى شدم چون بزرگ شدم و عقلم كامل شد به شاعرى روى آورده و به مادرم گفتم حقى من بر شما دارم و حقى شما بر من داريد و آن اينكه به على ( عليه السّلام ) در مقابل من ناسزا نگوئيد كه خوش ندارم مقابله كنم و عاق شوم ولى آنها ادامه دادند و من از نزد آنها بيرون شدم . وى شنيد پدر و مادرش بعد از نماز على ( ع ) را لعن مىكنند ، لذا اشعارى سروده و پدر و مادرش را لعن كرد . علّامه امينى سپس اضافه مىكند با اين شرححال و ردكردن صلهها از طرف سيد چون براى رضاى خدا شعرى گفت از معجزه روزگار است .
132 - مذهب سيّد حميرى
وى كيسانيهاى بود يعنى معتقد به غيبت محمّد حنيفه كه در كوههاى رضوى بوده و ظهور مىكند و به نقل شيخ مفيد در فصول المختاره ( ص 93 ) از امام صادق ( عليه السّلام ) درباره غيبت پرسيد ؟ حضرت فرمود : غيبت حق است ولى براى ششمين فرزند من و ائمه 12 نفرند و او از مذهبش برگشت و ابن شهرآشوب در مناقب ( 2 / 323 ) از داوود رقّى روايت كرده به سيد حميرى خبر رسيد نزد امام صادق ( ع ) ذكرى از او شده و حضرت فرموده او كافر است سيد به محضر امام آمد و عرض كرد : اى سرورم من با محبتى كه به شما دارم و دشمنيهائيكه با دشمنان شما نمودهام كافرم ؟ حضرت فرمود : اين دوستى و دشمنى تو براى تو سودى ندارد چون به امام زمان خود كافرى آنگاه دست سيد را گرفت داخل خانهاى برد كه گورى بود دو ركعت نماز خواند دست به قبر زد قبر شكافته شد شخصى بيرون آمد كه خاك از سر و رويش مى ريخت حضرت پرسيد تو كيستى ؟ گفت : من محمّد بن على مسمّى به ابن حنفيه هستم پرسيد من كيستم گفت تو جعفر بن محمّد امام زمان خويش هستى سيد از خانه خارج شد و از مذهب