سپس اضافه كرده است : « طرق مبسوطى از اين حديث در شبههء يازدهم گذشت ، در بعضى از آن طرق آمده است كه پيامبر آن را در حجة الوداع ، در عرفه فرمود . و در بعضى ديگر آمده است كه آن را در مدينه ، هنگام بيمارى ، در آن موقع كه اتاقش مملوّ از اصحاب بود ، بيان كرد . و از طريق ديگرى نقل شده كه در غدير خم بيان شده است . و در مورد ديگرى نقل است كه پس از بازگشت از طايف ، همانطور كه گذشت ، فرموده است . »
و نيز مىافزايد : « اينها باهم منافات ندارد ؛ زيرا مانعى ندارد كه آن حضرت ، در تمام اين موارد و موارد ديگرى نيز ، اين حقيقت را تكرار كرده باشد ، و اين به دليل اهميتى است كه قرآن كريم و عترت پاك او دارند . » « 1 »
ائمهء عترت را همين كفايت مىكند كه در پيشگاه خدا و پيامبر ، به منزلهء قرآن باشند ، كه بههيچ وجه ، باطل در آن راه ندارد
« لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ »
« 2 » و همين خود حجت و دليلى است واضح كه مسلمانان را به تعبد به مذهب آنها وادار مىسازد ؛ زيرا مسلمانى كه هيچگاه حاضر نيست چيز ديگرى به جاى قرآن بپذيرد ، چگونه حاضر است ديگرى را به جاى عدل ، همسنگ و هم رديف قرآن انتخاب كند ؟ !
[ 5 - كسى كه به عترت متمسك نشود ، گمراه است ؛ ]
5 - به علاوه ، مفهوم حديث « انّى تارك فيكم ما ان تمسّكتم به لن تضلّوا : كتاب اللّه و عترتى ؛ در بين شما چيزى باقى گذاشتم كه اگر به آن متمسك شويد هرگز گمراه نخواهيد شد ؛ كتاب خدا و عترتم . » اين است كه هركس به اين دو ، باهم ، متمسك نشود ، گمراه است و مؤيد اين گفته اضافهاى است كه اين حديث ، طبق نقل طبرانى ، دارد .
بنابر نقل طبرانى ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اضافه مىكند : « فلا تقدّموهما فتهلكوا و لا تقصّروا عنهما فتهلكوا و لا تعلّموهم فانّهم أعلم منكم ؛ از آنها پيش نيفتيد كه هلاك مىشويد و در مورد آنان كوتاه نياييد كه هلاك مىشويد ، به آنها چيزى نياموزيد كه از شما داناترند . »
ابن حجر مىگويد : « اين گفتهء پيامبر دليل بر آن است كه هركدام از اهل بيت كه خود را به مراتب بلند و وظايف دينى برساند ، بر ديگران مقدم است . » « 3 »
هامش
( 1 ) - به كتاب صواعق محرقه نوشتهء وى ، فصل اول ، باب 11 ، آخر صفحهء 89 در تفسير آيهء چهارم ،« وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ »( صافات ، آيهء 24 ) مراجعه كنيد .
( 2 ) - فصلت ، آيهء 42 .
( 3 ) - به باب وصاياى پيامبر صلّى اللّه عليه و سلم ، صفحهء 135 كتاب صواعق مراجعه كنيد و سپس از او بپرسيد : پس چرا ابو الحسن