استدلال بىنياز است ؛ زيرا وجدان گواه اين واقعيت است .
بخارى و مسلم در صحيح خود ، « 1 » و ديگر نويسندگان سنن و اخبار ، تخلف على عليه السّلام از بيعت را نگاشتهاند و نقل كردهاند ؛ تا وقتى كه فاطمه عليها السّلام به پدرش ملحق نشده بود - كه شش ماه بعد از بيعت بود - ، او با زمامدار خلافت ، صلح و آشتى نداشت ، اما پس از شش ماه ، مصلحت جامعهء اسلامى ، در آن ظرف و موقعيت سخت ، وى را ناچار ساخت تا با او ، از در صلح و مسالمت درآيد .
در اين باره حديثى به عايشه مستند است . در آنجا تصريح كرده است : « زهرا از ابو بكر قهر كرد و پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تا هنگامى كه از دنيا رفت ، با او حرف نزد ، و على عليه السّلام هنگامى كه با آنها صلح كرد ، به آنها گفت : « حقش ( خلافت ) را به زور و استبدادگرى از او غصب كردهاند . »
در اين حديث تصريح نشده است كه هنگام صلح ، با آنها بيعت كرد . و چه جالب و رسا به هنگام خطاب به ابو بكر ، فرموده است :
فإن كنت بالقربى حججت خصيمهم * فغيرك أولى بالنّبىّ و أقرب
« اگر تو از ناحيهء خويشاوندى بر ضد مخالفان خود استدلال كردهاى ، ديگران نسبت به پيامبر اولى و نزديكترند . »
و إن كنت بالشّورى ملكت أمورهم * فكيف بهذا و المشيرون غيّب
« و اگر به وسيلهء مشورت زمام امور را به دست گرفتى ، اين چگونه شورايى است كه افراد طرف مشورت غايب بودند . » « 2 »
هامش
( 1 ) - به صحيح بخارى ، اواخر باب غزوهء خيبر ، جزء سوم ، صفحهء 39 و صحيح مسلم ، باب « قول النبى : لا نورث ما تركناه فهو صدقه » از كتاب الجهاد و السير ، صفحهء 72 ، جزء دوم مراجعه كن . مفصل اين جريان را خواهى يافت .
( 2 ) - اين دو بيت شعر در نهج البلاغه موجودند و ابن ابى الحديد در تفسير آنها در جلد چهارم شرح نهج البلاغه ، صفحهء 319 مىگويد : روى سخن حضرت با ابو بكر است ؛ زيرا ابو بكر در سقيفه با انصار احتجاج نمود كه ما عترت رسول خدا صلّى اللّه عليه و سلم و باقيماندهء او هستيم ، اما همينكه با او بيعت شد ، در برابر مردم احتجاج نمود كه مردم با من بيعت نمودند و با بيعت استدلال كرد كه اين بيعت از اهل حل و عقد صادر شده است . على عليه السّلام در پاسخ او فرمود : اما استدلالت در برابر انصار كه از بستگان رسول خدا و اقوام او هستى ، ديگران از تو به رسول خدا نزديكترند . و اما استدلالت به اينكه مردم با رضا و رغبت با تو بيعت كردهاند گروهى از صحابهء پيامبر و