تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المراجعات رهبرى امام على ( ع ) در قرآن و سنت ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
مىكرد ، چيزهايى كه هيچ كدام از جهانيان باقى نگذارده‌اند ، از جمله دين استوار خداوند كه در آغاز نشو و نما بود . اين به وصيت نيازمندتر از طلا ، نقره ، خانه ، باغ ، زراعت ، دام و حشم بود . امّت ، همه ، ايتام و بىسرپرستان او بودند كه به وصىّ و سرپرست محتاج بودند ، تا قائم‌مقام آن حضرت در تولّى امور و ادارهء شئون دينى و دنيوى آنها باشد . محال است رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آئينى را كه در آغاز رشد و پويايى است به خواستهء دل افراد واگذارد ، يا در حفظ شرايع و قوانين آن ، به آرا و نظرات ديگران اتكا نمايد و وصىّ و سرپرستى كه شئون دين و دنياى امت را به او بسپارد و نايبى كه در نيابت عامه به او اعتماد نمايد ، تعيين نفرمايد . حاشا كه يتيمانش را - يعنى همهء اهل زمين - مانند گوسفندانى ، در شب تار و بارانى ، بىسرپرست واگذارد و براى حفظشان ، راعى و چوپان قرار ندهد . معاذ اللّه كه او وصيت را ، پس از آن‌كه خداوند به او وحى نموده است ، ترك كند ، اما بر امتش سخت گيرد و به آنها امر نمايد كه حتما وصيت كنند . بنابراين عقل ، به انكار وصيت گوش نمىدهد ، هرچند منكر آن بزرگ و با شخصيت باشد . به علاوه ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در آغاز دعوت اسلام در مكّه ، پيش از آن‌كه اسلام به مرحلهء ظهور برسد ، به هنگام نزول آيهء
« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ »
على عليه السّلام را وصىّ خود قرار داد چنان‌كه در نامهء بيستم توضيح داديم ، و پس از آن همواره وصيتش به او را تكرار مىكرد و پىدرپى آن را مورد تأكيد قرار مىداد . كه به موارد بسيارى در پيش اشاره كرديم . حتى هنگامى كه در حال احتضار بود - كه پدر و مادرم فدايش باد - خواست وصايت را در مورد على بنويسد ، وصيت‌هاى لفظىاش را مؤكدتر و ريسمان‌هاى نصوص زبانىاش را محكم‌تر سازد ، لذا فرمود : « ايتونى أكتب لكم كتابا لن تضلّوا بعده أبدا ؛ بياوريد تا برايتان نوشته‌اى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد . » اما آنها در كنار بسترش به نزاع پرداختند - درحالىكه نبايد نزد پيامبر به نزاع برخيزند - نزاع كردند و گفتند : « پيامبر هذيان مىگويد . » « 1 »
هامش
( 1 ) - محمّد بن اسماعيل بخارى با همين الفاظ در باب « جوائز الوفد » از كتاب جهاد و سير صحيح ، جزء دوم ،
المراجعات رهبرى امام على ( ع ) در قرآن و سنت ( فارسى ) — صفحة 379 | السيد عبد الحسين شرف الدين