بنابراين چگونه ممكن است كه حديث غدير ، به خاطر سخن اعتراضكنندگان صادر شده باشد ؟ و يا براى ردّ آنها گفته شده باشد ؟
به علاوه ، شكايت از او موجب نمىشود كه پيامبر اين همه مدح و ثناى او را بگويد ، آن هم به اين صورت كه منبرى از جهاز شتران فراهم شود ، و آن همه مقدمات ذكر شود .
مگر اينكه - ألعياذ باللّه - آن حضرت را ، در گفتار ، كردار ، عزمها و اهدافش ، گزافهگو بدانيم . حاشا از حكمت بالغه و قداست وى كه چنين باشد .
خداوند بزرگ دربارهاش مىفرمايد : « اين سخن رسولى است كريم ، اين كلام و گفتهء شاعر نيست ، چه كم ايمان داريد . و نيز قول كاهن هم نيست ، چه كم متذكر مىگرديد .
بلكه نازل شده از جانب ربّ العالمين است . »
او اگر مىخواست تنها فضايل آن حضرت را بگويد و گفتهء مخالفانش را ردّ نمايد ، مىگفت : « هذا ابن عمّى ، و صهرى و ابو ولدى و سيّد اهل بيتى فلا تؤذونى فيه ؛ اين پسر عم من ، دامادم ، پدر فرزندانم و سيد اهل بيتم مىباشد . با اذيت وى مرا نيازاريد . »
و يا امثال اين جملات ، كه بر فضل و جلالت قدر او دلالت داشته باشد .
از همه گذشته ، غير از آنچه ما گفتيم ، چيزى از لفظ حديث به ذهن متبادر نمىشود . « 1 » حال ، سبب بيان آن هرچه مىخواهد باشد ؛ چرا كه الفاظ بر معنايى حمل مىشوند كه به ذهن تبادر مىكند ، و به سبب و انگيزهء آنها توجهى نمىشود ( دقت كنيد ) .
و اما نام بردن از « اهل بيت پيامبر » در حديث غدير ، از مؤيدات معنايى است كه ما گفتيم ؛ چه اينكه آنها را قرين و همسنگ قرآن قرار داده و آنها را مقتداى افراد عاقل شمرده و فرموده است : « إنّى تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّه و عترتى أهل بيتى ؛ من در ميان شما چيزى به وديعه مىگذارم كه اگر به آن تمسك جوييد ، هرگز گمراه نگرديد ؛ كتاب خدا و عترتم ، اهل بيتم . »
آن حضرت چنين كرد تا امت بداند كه پس از وى مرجعى جز اين دو نيست ، و جز اين دو تكيهگاهى نمىتوانند داشته باشند . و در وجوب تبعيت از امامان عترت پاك ، همين بس كه آنها را با كتاب خدا كه از هيچ جهت باطل در آن راه ندارد ، قرين قرار داده
هامش
( 1 ) - خصوصا با قراين عقلى و نقلى كه به آن اشاره شد .